X
تبلیغات
ویکی صالحین - مربــیــــان نـــمـونه

ویکی صالحین

اشتراک گذاری (تالیف و باز نشر) تجربیات تربیتی و فرهنگی

از گریه با مردم روستا تا تأسیس باشگاه کشاورزان جوان
هیچ‌گاه نگویند بیایید روی بچه‌ها کار فرهنگی بکنیم. این، غلط است. انسان موجودی است مقدر و مرتبط و مستمر. به معانی دقت کنید. هرکدام از این سه ضلع اگر مخدوش یا کم رنگ شود یا آسیب ببیند، کار تربیتی و فرهنگی را خراب کرده‌ایم. هرکجا نقصی می‌بینید، یقین بدانید فرهنگ جهادی را کم دارند.

 
اشاره:
در هیاهوی این جهان پر از جنجال و خودخواهی با مردی آشنا شدم که تمام عمر کاری و زندگی شخصی خود را در رسیدگی به فرهنگ کتاب‌خوانی در روستا و امور جوانان آن صرف کرده است.

و من اما هرچه بیشتر با او آشنا شدم، وی را پخته‌تر و کامل‌تر از قبل دیدم. او از من که بچۀ روستایی‌ام، بهتر راجع به روستا مطالعه کرده است و بیشتر می‌داند و دانستۀ خود را بهتر به کار بسته است. او برای من و همۀ جوانان روستایی مرتبط، تکیه‌گاهی بوده و هست. او آن‌قدر مهربان و دلسوز است که ما بچه‌های روستا لقب «پدر روستا» به او داده‌ایم.

اولین باری که او را دیدیم، دهیار بودم. باشگاهی هم تأسیس کرده بودیم. به‌دنبال کتاب رفته بودم که با آقای صاحبی آشنا شدم. آقای صاحبی می‌دانست باشگاه ما هنوز آن ارتباط لازم را با دفتر کاری‌اش ندارد؛ اما خواستۀ مرا مثل بقیۀ بچه‌های مرتبط پاسخ داد و پس از آن ارتباط شایسته بود که من با این کانون صمیمی و پردغدغۀ بچه‌های روستا، با محوریت آقای صاحبی ارتباط پیدا کردم.


س: ازکارهایی که کرده‌اید و می‌کنید، راضی هستید؟

من همان مسیری را طی می‌کنم که وقتی پانزده‌شانزده سالم بود، طی می‌کردم و دوست داشتم باشم. این زندگی ادامۀ همان دعا در مرز ایلام است و اگر یک بار دیگر هم به دنیا بیایم، همین مسیر را می‌روم؛ چون چیزهایی دیده‌ام که نمی‌توانم بگویم و ارزشش کم می‌شود. وقتی با همۀ وجودت ماشین را برداری و پر از کتاب بکنی و شب بروی توی روستا و شب را توی مسجد روستا بخوابی و از سرما یخ بزنی و خوابت نبرد و آن‌وقت دو رکعت نماز بخوانی، می‌فهمی چه کیفی دارد. انسان برای کارهای معنوی و فرهنگی‌اش، اگر نشانه‌هایی دریافت نکند که ایمان به آن کار را تقویت کند، بهتر است آن کار را ادامه ندهد. کسی عنصر فرهنگی و اعتقادی است، کسی جزء مُخبتان می‌تواند باشد که حقیقت ایمان در وجودش نهادینه شده باشد، تا در مسیر کارش نشانه‌هایی را دریافت بکند. اگر شما ببینی توی خواب می‌لرزی و حضرت امام بیایند و عبایی بیندازند روی دوشت که نگران نباش و تو گرم بشوی و آرامش پیدا کنی، آنجاکه از خواب بلند می‌شوی، چه احساسی داری؟ نشانه‌ها زیادند. ما در کشورمان با شهدا زندگی می‌کنیم و می‌دانیم شهدا بهترین منبع الهام و انرژی هستند. به‌جای خواندن این کتاب‌های رازهای موفقیت و آرامش و...، اگر می‌خواهی آرامش داشته باشی، دو رکعت نماز برای شهیدبرونسی بخوان. از آرامش و معنویت سرشار می‌شوی.

 
س: غیر از جهاد، کار فرهنگی دیگری در محل سکونت خود کرده‌اید؟

جایی خواندم که ژاپن، اقتدار و عظمت و رشدش را بعد از جنگ جهانی، مدیون کتابخانه‌های خانگی است: اصطلاحاً بنکو. جسارتی به خود دادم و در همین خانه، کتابخانه‌ای خانگی با ۱۸۰۰ جلد کتاب ایجاد کردم. اسمش را گذاشتم خانۀ سبز. ابتدا که آمدم اعلام کردم، بچه‌ها رویشان نمی‌شد؛ دم در می‌آمدند و فرار می‌کردند. کم‌کم آمدند گرفتند؛ کتاب خواستند؛ ایستادند به انتخاب‌کردن. دفتری شکل گرفت و بده‌بستان کتاب رایج شد. اینجا نیاز متقاضیان را دریافت می‌کردم و به آن‌ها کتاب می‌دادم. با بچه‌ها ادبیات داستانی کار می‌کردم. می‌گفتم بچه‌ها، نوشتن، بیرون‌خزیدن از صف مردگان است. «الذی علم بالقلم» قلم به رب معطوف است و رب تربیت ویژه است؛ تربیت عاشقانه است. اگر یک نفر را دوست داری، به او قلم بده. شما وقتی بنیان‌های مرصوص را در قلم و بیان حضرت امام (رحمه‌الله) می‌بینی، در نوشتن سمت‌وسو پیدا می‌کنی. کارَت هم جهت پیدا می‌کند. از همین بچه‌ها، کوه‌یاران جوان را تشکیل دادیم. دیدیم بچه‌ها نیاز دارند، منتها با برنامه. بچه‌هایی که نمی‌دانستند بینالود کجاست، هزارمسجد، قله‌های بزرگ، کوهنورد شدند. بعد جلسات دعا را با حضور اعضای کتابخانه تشکیل دادم. می‌خواستم بچه‌ها با دعاها آشنا بشوند: دعای کمیل، دعای ندبه، دعای توسل. بعد یک بار بردیمشان زیارت آل‌یاسین که آقای نهاوندی تازه تأسیس کرده بودند. خوششان آمد. شد هیئت آل‌یاسین جوانان قاسم‌آباد و این دیگر ماند. در کتابخانه‌ای خانگی و کوچک، بچه‌ها طوری تربیت شدند که وقتی در جوانی کارشناسی عمرانش را در شهری طی می‌کردند، مخارجشان را از مهارت‌هایی تأمین می‌کردند که اینجا به دست آورده بودند. مهارت‌های قلمی و نوشتاری درزمینه‌های مختلف به دست آورده بودند. بعضی بچه‌ها که در حوزه‌های اجتماعی مهارت‌های ارتباطی به دست آورده بودند، مدیر شدند. در خیلی از زمینه‌ها رشد کردند. باهم کتاب می‌خواندیم؛ انقلاب را نقد می‌کردیم. باهم روزنامه می‌خواندیم. با کمک همین بچه‌های آل‌یاسین، گفتم می‌خواهم روی مدل مدیریت مردمی روستا کار بکنم که اول، به مردم متکی باشد.
دوم، بتواند مسائل فرهنگی و اجتماعی خودش را سامان بدهد. تشکل‌هایی را که در داخل کشور بود، مطالعه کردیم. خواستیم ازطریق اینترنت، چهار کشور را بررسی بکنند: اول آلمان به‌دلیل نظمشان؛ دوم ژاپن به‌دلیل آینده‌نگری که در حوزۀ برنامه‌های جوانان دارند، مثل تأسیس سازمان کشاورزان فردا؛ سوم هند به‌دلیل مشابهت‌هایی که در برخی زمینه‌ها با کشورمان دارد؛ چهارم سنگال به‌دلیل برنامه‌هایی که برای توانمندسازی مناطق محروم داشتند. رسیدیم به اینکه در روستا باید سازمانی مردم‌نهاد داشته باشیم مربوط به جوانان روستایی.
سن جوانی را هم ۱۶ تا ۲۹ سال نمی‌دانیم؛ چون بر آموزه‌های دینی مبتنی نیست. سن جوانی را ۱۶ تا ۳۵ سال اعلام کردیم. برای اینکه این الگو را ارائه بدهم، یک خاطره از مقام معظم رهبری می‌خوانم: «تفریح من در مدت طلبگی خودم در دوران جوانی، حضور در جمع طلبه‌ها بود. (خوب دقت کنید: تفریح، محیط طلبگی، در جمع، منزوی‌نبودن) به مدرسۀ خودمان می‌رفتم. جو طلبه‌ها برایمان جو شیرینی بود. طلبه‌ها دور هم جمع می‌شدند. صحبت و گفت‌وگو و تبادل اطلاعات می‌کردند و حرف می‌زدند. محیط مدرسه برای خود طلبه‌ها مثل یک باشگاه محسوب می‌شد. در وقت بیکاری آنجا دور هم جمع می‌شدند.»

در این خاطره از حضرت آقا، تشکلی خودجوش معرفی می‌شود. طلبه‌ها شبیه باشگاه، دور هم جمع می‌شدند و مشکلاتشان را سبک‌سنگین می‌کردند و حرف‌هایشان را می‌زدند. کسی هم اگر نیازی داشت، مطرح می‌کرد. آمدم این سازمان مردم‌نهاد را برای وزیر آن‌وقت جهاد، آقای اسکندری، معرفی کردم که باشگاه کشاورزان جوان می‌تواند درکنار مدیریت توسعۀ روستا، کتابخانه‌ها را هم اداره کند؛ اشتغال ایجاد کند؛ آموزش و ترویج داشته باشد؛ امور فرهنگی داشته باشد؛ ورزش و نشریه و سایت داشته باشد. درواقع همۀ بچه‌های روستا را، چه آن‌ها که رفته‌اند و چه آن‌ها که مانده‌اند، زیر چتر خودش جمع کند و حرف برای گفتن داشته باشد. الان می‌بینم شهرداری در شهر، برنامه‌های خوبی برای توانمندسازی دارد. روستاها متناسب با خودشان، به این برنامه‌ها خیلی نیاز دارند. خب، این سازمان که متولی روستا نیست.

آن جوانی که الان از روستای عارف‌آباد، در تهران، استاد دانشگاه است یا مسئولیت دارد، باید بتواند با افتخار بگوید: «من عضو باشگاه کشاورزان جوان هستم.» وقتی شما هویت را تعلق خاطر داشتن جوان روستایی به زادگاهش تعریف کنی، چقدر متفاوت است با زمانی که الگو و مدل نداری؟ درواقع کُمیتت لنگ است.

حرف من این است که این مصراع فردوسی: «توانا بود هرکه دانا بود» در توانمندسازی مردم روستا چه جایگاهی دارد؟ نه، توانا نبود هرکه دانا بود؛ توانا بود هرکه در این عرصه، توانمندی به‌کارگیری دانایی‌اش را داشته باشد. هرکس از حضرت آیت‌الله‌بهجت سؤال می‌کرد، می‌فرمود: «به آنچه می‌دانی، عمل کن.» مشکل اصلی ما این است که به‌جای کار، رفته‌ایم در حوزه‌های نظریه‌پردازی کار می‌کنیم. بحث‌هایی می‌کنیم و بعد به دانستنی‌های خودمان نمی‌توانیم عمل کنیم. به جایی «باشگاه» می‌گویند که افراد با نیازها، خواست‌ها، حرف‌ها و دردهای مشترک دور هم جمع می‌شوند و باهم صحبت می‌کنند و گاه تقسیم کار می‌کنند؛ بعد می‌روند دنبال حرف‌هایشان. در همان جلسۀ اول، آقای اسکندری اصرار می‌کرد بگویید «کانون»، نگویید «باشگاه». محکم ایستادم که نه؛ «باشگاه». گفتند: «چرا؟» گفتم: «چون ما از این پیشوندهای سازمان‌های مردم‌نهاد، مثل مؤسسه، خانه، کانون، انجمن، جمعیت، زیاد استفاده کرده‌ایم. گاه خیلی از این‌ها را منطقی و علمی هم استفاده نکرده‌ایم. باشگاه هم نو و هم جذاب است و هم آینده‌نگری در آن هست و هم می‌تواند برود مدیریت روستا را کمک بکند.» باشگاه هایی الان داریم که سند توسعۀ روستایشان را می‌نویسند.

همین آقای اسکندری، چند روز بعد، در مصاحبه­ای با شبکۀ ۳ گفت: «ما ۱۴۰ باشگاه کشاورزان جوان در روستاها راه‌اندازی کرده‌ایم.» من برای تشکیل این باشگاه‌ها بیش از ۷۵۰ جلسه تشکیل دادم. شخصاً رفتم تشکیل دادم؛ اگر دوسه بار نیاز داشت، رفتم. اگر روستایی به من گفت که فلانی اینجا فقط جمعه جمع می‌شوند، جمعه رفتم روستا. اگر گفتند بچه‌های ما شب عاشورا و تاسوعا از همه‌جا جمع می‌شوند در روستا، همان شب تاسوعا و عاشورا رفتم توی روستا. یعنی هر زمان که آن‌ها می‌خواستند. یک بار کلمۀ جوانان روستایی را جست‌وجو می‌کردم در اینترنت، آمد جوانان روستای روچی. دیدم وبلاگی دارند و بحث‌های فرهنگی خودشان، شعر و این حرف‌ها. دل آدم می‌سوزد. به یکی‌شان که احساس کردم وجناتی دارد، زنگ زدم و گفتم: «فلانی هستم از فلان جا. می‌خواهم شما را ببینم.» این آقا بلند شد و آمدیم دوسه‌نفری نشستیم راجع به اموری صحبت کردیم: روستا؛ هویت؛ اینکه تا کی این‌طور باشیم؛ اینکه روستای ما می‌تواند کشوری کوچک باشد؛ اینکه باید همۀ مسئولیت‌های دینی و انقلابی ما در کمک و توجه به روستا خلاصه شود و اینکه اگر ما این اصالت‌ها را از دست بدهیم چیزی برایمان نمی‌ماند.

به آن‌ها گفتم تحصیل‌نکرده‌های روستا گاهی فرهیخته‌تر از تحصیل‌کرده‌های شهری هستند. چرا؟ چون با موجودات زنده سروکار دارند؛ با موجودات طبیعی سروکار دارند؛ زبان آب و گیاه را آن‌ها می‌فهمند؛ مزرعه را می‌فهمند. این شعر بلند علی معلم را غالباً می خواندم: به دریاهای بی‌پایاب برگردان صدف‌ها را/ به ماهی‌ها به شهر آب برگردان صدف‌ها را/ بگو چیزی که پنهان آرزو دارید باید بود/ بگو ساحل تهی‌دست است، مروارید باید بود. رفتند و ۳۸ نفر برگشتند. نشستیم و حرف زدیم. گفتند که جمعه بیا گناباد روچی. بلند شدم رفتم. ظهر که نمازجماعت خواندیم، روحانی معزز روستا بلند شد اعلام کرد از جهاد کشاورزی آمده‌اند مشکلات کشاورزی شما را حل کنند. گفتم آقا به این «مشکلات کشاورزی» نگویید. مسئله خیلی فراتر از این قصه است. نگویید. گفتند: «اتفاقاً نه، مشکلات ما دست جوان‌های ما است و جوان‌های ما در دست ما نیستند.» پرده زدند؛ گوسفند کشتند. رفتیم توی حسینیه. جمعیت زیادی بود. گروه سرود و شعر و دکلمه برنامه اجرا کردند. همچنین اسفند دود کردند. آن باشگاه شکل گرفت و مسیر آن جوانان تغییر کرد. باورتان نمی‌شود. در روستایی محروم گفتند: «باشگاه می‌تواند صندوق اعتبارات خرد بزند؟ ما صندوق قرض‌الحسنه نیاز داریم.» گفتم: «همین‌الان بزنیم. اسمش را هم می‌گذاریم صندوق قرض‌الحسنۀ اعتبارات خرد شهیداحمدی، زیرنظر باشگاه کشاورزان جوان. نفری هزار تومان هم اگر بگذاریم، کفایت می‌کند. مادر شهیدی رفت و صدهزار تومان آورد.»

س: در آن جلسه چه متنی خواندید؟

درابتدا متنی کوتاه از عرفان نظر آهاری: آنچه در سینه‌ات می‌تپد قلب نیست/ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می‌شود.

خب، انسان وقتی به چیزی معتقد شد و در آن راه جهاد کرد، خداوند راه‌های روشن خودش را به او نشان می‌دهد. خدا می‌داند همین‌طور است. دهۀ فجر می‌رفتیم توی روستاها و یک هفته می‌چرخیدیم. فیلم و صحبت و این‌طور کارها از برنامه‌هایمان بود. یک‌سره تخم‌مرغ آب‌پز و سیب‌زمینی می‌خوریم. اصلاً به فکر مسائل مادی نبودیم. یکی از راننده‌های دستگاه‌ها که با ما آمده بود، دو روز نتوانست تحمل کند. گفت: «بابا ما از بس تاس‌کباب و کوکوسیب‌زمینی خوردیم، پدرمان در آمد. شما دیگر کی هستید!؟» آن روز ظهر رفتیم برایش دو سیخ‌کباب از پول خودم گرفتم. به این راه اعتقاد داشتم.

در بسیاری جلسات مذهبی‌های مقیم مشهد شرکت کرده‌ام. چهل‌وهشتم به چهل‌وهشتم، دم حرم، در هیئت‌هایی که از روستاها می‌آیند، بین جوانانی که پرچم دارند، حضور داشته‌ام. همه‌جا می‌گفتم مگر شما پرچم‌دار امام‌حسین (علیه‌السلام) نیستید؟ شما نمی‌توانید پرچم‌دار توسعۀ روستا باشید؟ چرا اینجا می‌رسد، خودتان را ول می‌کنید؟ مگر انقلاب ما این درس را به ما نداده که هر دو را داشته باشیم؟ امام‌حسین (علیه‌السلام) انسانی مفلوک را که نمی‌تواند از نعمت‌های خدادادی‌اش استفاده کند، نمی‌بخشد. بعد در همین جلسات گاه به روش‌هایی برای انجام‌دادن کارهای سخت دست پیدا می‌کردیم که برایم حیرت‌آور بود و درعین‌حال مسرت‌بخش.

س: برای فعالان فرهنگی چه توصیه‌ای دارید؟

هیچ‌گاه نگویند بیایید روی بچه‌ها کار فرهنگی بکنیم. این، غلط است. انسان موجودی است مقدر و مرتبط و مستمر. به معانی دقت کنید. هرکدام از این سه ضلع اگر مخدوش یا کم رنگ شود یا آسیب ببیند، کار تربیتی و فرهنگی را خراب کرده‌ایم. اگر نمی‌توانیم، وارد نشویم که عواقب آن را نمی‌توانیم جبران کنیم:

۱. بسیار مطالعه کنند؛

۲. همراه با گروه رشد کنند و خودشان در جا نزنند؛

۳. برای استمرار، برنامه داشته باشند؛

۴. به معاد زیاد فکر کنند و به همان اندازه مبدأ را بشناسند؛

۵. در اعمال و رفتارشان وظایف فرشته‌های رقیب و عتید را خود به‌عهده بگیرند.

س: چه توصیه‌ای برای سازمان‌های مسئول جوانان دارید؟

توصیه که ندارم؛ معتقدم در بُعد تصمیم‌سازی برای جوانان، به شناخت عالمانه و ارادۀ همگانی و هم‌سنگ و ایجاد بستر مناسب با پرهیز از سطحی‌بودن تصمیم‌ها و شعاری‌کردن نیت‌ها و مقطعی‌بودن برنامه‌ها نیاز داریم. یکی از ویژگی‌های ارزشمند خدمت‌گذار عاشق و دلسوز این است که برای سنجش‌ها و معیارهای جامعه‌شناختی و تخصصی خویش خوش‌خیال است. او انسان فردا را در عرصۀ امروز به‌وضوح می‌بیند و به‌خوبی می‌یابد که سرچشمه‌های دانایی مردان فردا در بهبود و ارتقای کیفی تجربیات امروز جوانان نهفته است. به همین دلیل سعی می‌کند همۀ آنچه می‌بیند، با همۀ آنچه در اختیار دارد و می‌تواند، به‌نفع آنچه فهمیده است، به کار گیرد تا شاید دریچه‌ای به‌سمت اهداف سازمان متبوع خویش در توجه به جوانان باز کند. یعنی همواره کار را از پایین آغاز کند و از بین سطوح سازمانی (بالا و میانی و پایینی) سطح پایین را برای برانگیختگی و بعثت مستمر جامعۀ هدف برگزیند.

منبع: http://shajar.ir/tabid/394/View/984/id/2129/Default.aspx



برچسب‌ها: ناصر صاحبی, مربی, ‌روستا, کارفرهنگی, جهاد
  18   امیر امانی پور   | 


اولین گزارشِ خبرنگاران افتخاری صالحین تهران از پایگاه شهید سیادت ناحیه باهنر به همت آقای سید عباس سید ابراهیمی (1) به دستتمان رسید که وی در این گزارش مختصر از تجربیات خود در امر مربیگری حلقه صالحین قلم زده است، امید است که در آینده نزدیک گزارش های شما مربیان عزیز صالحین به دست ما برسد.



سال 86 بود که اولین دور برگزاری صالحین را شروع کردم. البته آن موقع هنوز این طرح صالحین راه نیفتاده بود و ما به عقلِ خودمان، می خواستیم برای تربیتِ بچه های بسیجی، کاری کنیم. هرچند که خودم هنوز بچه بودم و تازه سال اول دانشگاه ...

بچه های دبیرستانی پایگاه را جمع کردم و از هر کدام مصاحبه گرفتم. بعد هم هفت نفری را انتخاب کردم برای عضوِ طرح شدن. اولین اشتباه همین انتخاب کردن و جدا کردن بود.

بعد هم از آن هفت نفر دو سه نفری ریزش داشتند و ماندند حدود چهار نفر که هفته ای یک بار با هم جلسه داشتیم. در جلسه نمی دانستم باید چه بگویم. سعی می کردم حدیث بخوانم، آیه ی قرآن تفسیر کنم و ...
آن جلسات تا مدتی ادامه داشت و بعد هم تمام شد.

دور بعدی را یکی دو سال بعد شروع کردم. این بار با بچه های راهنمایی و بدون گزینش. این یکی قوی تر شد. هرچند همان تابستان اول شان خورد به اغتشاشات 88 و کلا به باد رفت. حدود پانزده نفری شده بودند و جلسات منظم داشتیم. بین خودشان مسؤولیت های مختلف گذاشته بودم و اردو و برنامه های تفریحی هم هرازچندی داشتیم. خیلی با هم رفیق شده بودیم؛ حتی بیشتر از آنچه که باید. مشکلاتی هم بود؛ هم از ناحیه ی من که فکر می کردم در جلسات باید مباحث کلامی و فلسفی و فقهی بگویم و مثلا یک ساعت برای شان منبر بروم. هم از طرف بچه ها که حسابی بی حوصله و بازیگوش بودند؛ و هم از طرف جوّ پایگاه که این کارِ من را یک کار لوس و بچه گانه می دانستند.

آن دور هم بعد از دو سه سال همراهی، رسیدند به دبیرستان و دیگر گفتیم جلسات تعطیل و بعضی در پایگاه ماندند و بعضی هم رفتنی شدند، ولی در کل برآیندِ این دو سه سال، برآیندِ مثبتی بود.
اما دورِ سوم را چند ماهی است که شروع کرده ایم. آن هم در یک وقت بسیار بد. یعنی اواخر پاییز. هرطوری بود سه چهار تا از بچه های پنجمی و ششمی و راهنمایی ها را پیدا کردیم و دور جدید را با آنها شروع کردیم. از همان اول به شان گفتم که هدف از این جلسات، تربیت و اصلاح و کنترل شما نیست. هدف آن است که به تان در این فضا خوش بگذرد. بعد هم با خودم عهد کردم تا آنجا که می شود، دنبال مچ گیری و نصیحت و هدایتِ زورکی نباشم و با رفتارم آنها را دعوت به خوبی کنم.


بچه ها کم کم ده تایی شدند در عرض سه چهار ماه. هفته ای یک روز جلسه داریم. به شان گفته ام که اگر دل شان خواست می توانیم جلسات را هم تعطیل کنیم، اما خودشان راغب نیستند. سعی می کنم به جای صحبت کردن و موعظه، در جلسه خیلی کوتاه برای شان کتاب بخوانم. مثلا قطعاتی از زندگی شهید همت را که هم جذاب باشد، هم آموزنده. اثر خوبی دارد و بهتر از منبر رفتن است. بعد از چند جلسه دعوایشان شده بود که چه کسی کتاب زندگیِ همت را زودتر از من بگیرد برای خواندن.
آنجا که مولاعلی (علیه السلام) می فرماید: ابزارِ ریاست، سعه ی صدر است، واقعا برای اداره ی حلقه ی صالحین هم همین است. باید سعه ی صدر داشته باشی تا بتوانی خوب با بچه ها تا کنی.
پنجشنبه ها در پایگاه هیأت هم داریم و هیأت و سینه زنی هم واقعا عامل خارق العاده ای است برای جذب بچه ها؛ و در کنارش برنامه های تفریحی و اردو هم که خیلی مهم است. مخصوصا برای تابستان.
کلا به نظرم آدم اگر بیشتر به فکر ادب کردن خودش باشد تا دیگران، برای صالحین هم، مربیِ خوبی خواهد بود ...

 [1] دانشجوی کارشناسی ارشد ادیان و عرفان از دانشگاه تهران



منبع: صالحین تهران


برچسب‌ها: گروه, تعلق, حلقه, تربیت, تهران
  15   امیر امانی پور   | 



امروزه بسیاری از عکاسان خبرنگار در عرصه رسانه ها فعالیت می کنند، اما برخی از این هنرمندان با سایرین تفاوت هایی دارند، مهدی رضایی مهر از جمله این عکاسان خبری است که سال هاست در عرصه رسانه به فعالیت می پردازد، وجه تمایز این عکاس خبری با سایر خبرنگاران این است که وی دارای تحصیلات حوزوی بوده و طلبه حوزه علمیه قم است و همگام با دروس حوزوی، فعالیت رسانه ای خود را نیز در خبرگزاری حوزه ادامه می دهد. وی چند روز قبل به عنوان رییس هیأت مدیره انجمن عکاسان استان قم انتخاب شد، ضمن تبریک به این طلبه هنرمند، خلاصه ایی از گفت‌وگوی خبرنگار خبرگزاری حوزه با وی را در ذیل می خوانیم.

از ابتدا به مسایل هنری علاقمند بودم، ابتدا در خوشنویسی فعالیت می کردم و چندین سال هم در طراحی و نقاشی و کاریکاتور کار کردم و نزدیک به 15 سال نیز در رشته عکاسی فعالیت می کنم، گواهی نامه عکاسی را از انجمن سینمای جوان اخذ کردم و یک دوره ویژه ای را هم در مرکز تخصصی هنر گذراندم.

این طلبه عکاس با اشاره به این که استعداد و زمینه کار هنری را از دوران نوجوانی با خود داشتم، ادامه می دهد: متوجه شدم که در زمینه تبلیغ شاید شرایط لازم را نداشته باشم و در زمینه هنر استعداد بیشتری داشته باشم وسعی کردم از دریچه هنر به امر تبلیغ بپردازم.

به 7 سال در خبرگزاری حوزه مشغول به فعالیت هستم، فکر می کنم یک عکاس خبرنگار که خود طلبه بوده و نسبت به محیط حوزه علمیه آشنا باشد بهتر و جامع تر می تواند اتفاقات و اخبار حوزوی را به تصویر بکشد.

دوستان حوزوی چون ما را بعنوان طلبه می شناسند راحت تر برخورد می کنند و حتی ما را به حجره هایشان دعوت کرده و شرایط من را برای عکاسی در حوزه راحت تر می کنند، اما پیش آمده که حتی دوستان نزدیک تا مدت ها نمی دانستند من طلبه هستم و وقتی متوجه شدند تعجب کردند و برایشان جای سوال بود که دروس حوزوی با عکاسی چه سنخیتی دارد.

حوزه علمیه به سمت و سویی رفته که لزوم ورود حوزویان به عرصه هنر روشن تر شده است، برخی در حوزه علمیه نسبت به ورود طلاب به عرصه هنر موضع می گرفتند اما امروزه معلوم شده که یک روحانی وقتی وارد عرصه سینما یا هنر می شود چقدر می تواند موثر باشد.

در این سال ها آرشیو غنی از فعالیت شخصیت ها و علما و مراجع عظام تقلید را جمع آوری کردم.

خیلی از علمای ما که شخصیت های بزرگواری بودند وقتی از دنیا می رفتند یک تصویر از آنها نداشتیم، حتی صدا و سیما نیز از اینکه یک تصویر و صحنه ای را از آن عالم ربانی پخش کند در مضیقه بود، البته این مساله به روحیات علما برمی گردد که خیلی از آنها اهل تصویر و رسانه نیستند، به فکرم رسید تمثال علما و مراجع عظام تقلید را ماندگار کنم و گنجینه ای برای سال های آینده باشد تا یاد علما زنده بماند.

تاکنون مقام اول دومین جشنواره سراسری هنر آسمانی، دیپلم افتخار و لوح تقدیر جشنواره های سراسری زیارت، نمایشگاه سالانه عکس هنرمندان قم، هفته فیلم و عکس و فیلمنامه استان قم، دوسالانه عکس استان قم و نمایشگاه اتحاد ملی و انسجام اسلامی را کسب کرده ام.
آثار برگزیده اینجانب نیز تاکنون در جشنواره های عکس ایران در رشت، پرتو حسن در تهران، عکس آیینه در اهواز، هفته فرهنگی هنرمندان قم در تهران، نمایشگاه مسابقه عکس هنرمندان قم، جشنواره شهروند، هفته فیلم و عکس سینمای جوان قم، نمایشگاه مسابقه سالانه هنرمندان قم، جشنواره عکس حوزه، جشنواره فرهنگی هنری کریمه اهل بیت(ع) و جشنواره نوید به نمایش درآمده است.
تاکنون چندین نمایشگاه جمعی از جمله بغض کویر(آداب و رسوم کویرنشینان)، پلک، نمایشگاه منطقه ای مبارزه با اعتیاد، اقامه نماز، تصاویر عزادارن حسینی، عکس های خبری گروهی از عکاسان خبری قم را برگزار کرده ایم.

گفتگو: بیت الله احمدی
منبع: حوزه نیوز


برچسب‌ها: دوربین, هنر, تبلیغ, اهل بیت, مهدی رضایی مهر
  17   امیر امانی پور   | 


سال 1372 بود که برای شرکت در یک سمینار، با قطار به مشهد اعزام شدیم.

من و شهید نصر و چند نفر دیگر از بچه ها در یک کوپه بودیم؛ اما همه ی دوستان می خواستند در کنار شهید نصر باشند، به همین خاطر این کوپه و راهروی منتهی به آن تا موقع رسیدن به مقصد، تعداد زیادی از بچه ها را در خود جای داد و او هم تا پایان سفر، با صحبت ها و حرف های شیرین، به بچه ها انرژی می داد.

هیچ وقت کسی را از خودش نمی رنجاند؛ چرا که همیشه سخنانش بوی عشق و دوستی داشت.

به مشهد که رسیدیم، شب را در مهمان سرا گذراندیم.

ساعت از یک نیمه شب گذشته بود که شهید نصر مرا بیدار کرد تا به حرم برویم. چند نفر دیگر از بچه ها هم بیدار شدند و حرکت کردیم؛ اما با توجه به موقعیت مهمان سرا در آن موقع از شب، تاکسی گیرمان نیامد.

بعضی ها می گفتند برگردیم. اما شهید نصر گفت: «پیاده برویم».

با وجود آنکه مسافت زیادی بود، حدود یک ساعت پیاده روی کردیم.

در بین راه مرتب ذکر می گفت و اشک می ریخت تا اینکه به حرم رسیدیم و دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد.
انگار دیگر حضور نداشت و در بارگاه حضرت امام رضا -علیه السلام- به ملکوت سفر کرده بود.
آن شب، یک نفر از بچه ها ذکر مصیبت حضرت زهرا -سلام الله علیها- می خواند. شهید نصر، عشق زیادی به حضرت زهرا -سلام الله علیها- داشت و تا اسم مبارکش را می شنید، اشک در چشمانش حلقه می زد.
آن شب تا صبح گریه کرد و اشک ریخت.

صبح که به مهمان سرا برگشتیم، چهره ی وی بسیار نورانی شده بود. در وصیت نامه اش هم این عشق و علاقه ی خود را به خواندن عصمت و طهارت نشان داده است.


خاطره ای از شهید محمد جعفر نصر اصفهانی، ره یافته عشق، ص 193-194


برچسب‌ها: شهید, مربی, تربیت, مشهد, جعفر نصر
  14   امیر امانی پور   | 

حاج آقا محسن قرائتی چهارشنبه (4 بهمن) در سومین همایش سراسری نماز و احیای فرایض که با حضور ائمه جماعات بانک ملی ایران در مجتمع یاوران مهدی (عج) قم برگزار شد، با تاکید بر تاثیرات تبلیغ چهره به چهره مبلغان نکات ارزشمندی بیان کرد. در این پست به برخی از بیانات می‌پردازیم.

 

من 30 سفر عمره و حج رفتم، اما 30 سفر تبلیغی برای زکات نرفته‌ام، اکنون سفر به حج را تعطیل کرده و به سفر زکات پرداختم که نتیجه آن جمع آوری یکصد میلیارد تومان پول زکات بود.


لباس مبلغان باید شاد باشد، پوشیدن لباس سیاه مکروه است، حساب عاشورا جداست.


مبلغان، شعر و خواب را کم کنند و آیات قرآن را برای مردم بیان کنند.

ساده ترین کلمات قرآن، نکته دارد، قرآن نگفته به والدین انفاق کنید، بلکه فرموده به والدین احسان نمایید، یعنی هر چه پدر و مادر می گوید عمل کنید.



چند تن از مراجع عظام تقلید به من گفتند که رمز اینکه شما در تلویزیون ماندگار شدی این است که بویی از قرآن به تو خورده است و این در دنیا نمونه ندارد که بحثی 34 سال در تلویزیون مطرح باشد و مخاطب آن کاهش پیدا نکند.

مبلغان باید یک دوره تفسیر قرآن مطالعه کنند، قرآن حرف های نویی دارد، باید تدبر کنیم و از قرآن، نکته استخراج کنیم.

حضرت علی (ع) می فرمایند: قرآن دریایی است که دست کسی به قعر آن نمی رسد، ما باید به سراغ قرآن برگردیم.

مسجدساز تحت اشراف مقام معظم رهبری تاسیس شده تا مسجدهای آجری بدون مناره و معماری در شهرهای کم جمعیت احداث کنیم.


برچسب‌ها: قرائتی, محسن, تبلیغ, چهره به چهره, قرآن
  14   امیر امانی پور   | 

آیت الله علی عراقچی همدانی البته این آرزوی خانواده خود را به حقیقت رساند و اینک پس از 85 سال عمر بابرکت، این عالم مجاهد و نستوه با وجود کهولت سن، همچنان مشغول خدمت به مکتب اهل بیت (ع) و نشر معارف و آموزه های دینی است.

آنچه در ادامه می آید، برش هایی خواندنی از گفتگوی خبرنگار خبرگزاری حوزه با این استاد اخلاق حوزه علمیه قم است.

 

* آشنایی با یک طلبه و آغاز یک راه مقدس

علی عراقچی همدانی هستم و سال تولد بنده به تاریخ شمسی، بیست و دوم بهمن ماه 1306 می باشد. در شهرستان همدان و در محله معروف امام زاده یحیی متولد شدم که در حال حاضر همان خانه و اطاقی که در آن چشم به جهان گشودم، همچنان پا برجاست و بعضی از بستگان ما در آن زندگی می‌کنند.

مرحوم پدرم، با این که از اهل علم نبود، اما در زمانه خود مردی عاقل، کاردان، متین و متدین و شناخته شده به شمار می رفت.

پس از گذراندن دوران کودکی، شش هفت سال در مکتب و مدرسه اشتغال به تحصیلات متعارف آن زمان داشتم؛ مدتی نیز در بازار، کمک حال پدر بودم، اما با این حال، به کسب و کار بازار علاقه ای نداشتم و بسیار مشتاق تحصیل علم بودم، تا این که پس از مدتی با یکی از طلبه‌های همدانی آشنا شدم و به این وسیله، با درس‌های طلبگی آشنا شده و کتاب جامع‌المقدمات را تهیه کردم؛ شب‌ها یک ساعت در مدرسه مرحوم آیت‌الله آخوند همدانی که مردی معروف به علم و تقوی بود، می‌رفتم و روزها هم در مغازه در خدمت پدر روزگار می گذراندم.

 

* تفکری که هنوز هم رسوبات آن باقی است

پس از مدتی، متوجه شدم بیشتر فامیل و بستگان دور و نزدیک و همچنین دوستان با فعالیت های طلبگی بنده مخالف هستند و مرا مورد سرزنش و تحقیر قرار دادند؛ البته آنها چون وضع طلبگی و فقر و سختی‌هایی که دامن آن‌ها را گرفته بود، می‌دیدند و همچنین به دلیل تحقیر و استهزای غالب اقشار اجتماع نسبت به این گروه خداجوی، چنین رفتاری داشتند.

متاسفانه در آن زمانه هرکه از دین و شاخه‌های آن دورتر بود، در جامعه از احترام بیشتری برخوردار و به اصطلاح روشن‌فکر شمرده می‌شد که فعلاً هم رسوبات آن تا حدودی باقی مانده است. با این اوضاع به خود حق می‌دادند نگذارند جوانی مثل بنده که نسبتاً با استعداد بودم، این گونه به زعم خودشان بدبخت شود!! این‌ها در زمانی بود که نوجوان بودم و طبعا باید مورد تشویق دیگران قرار می گرفت، نه تحقیر!

 

* مهاجرت به مرکز دین و فقاهت

 در دیار خود احساس غریبی می کردم. دوستی داشتم به نام مرحوم محمد حسینیان که زمان کوتاهی بود با هم آشنا شده بودیم؛ جوانی متدین بود کتابفروشی داشت. کم کم ایشان را به خواندن کتاب جامع‌المقدمات تشویق کردم و چند ماهی با هم به خواندن امثله و صرف میر در شب‌ها مشغول بودیم؛ البته به جایی نرسیدیم. تا این که با مشورت یکدیگر بنای مهاجرت به قم را گذاشتیم، هردو با تعطیل کردن کار بازار، در روزی معین با وسائل اولیه بسیار ساده و سبک که به پشت خود هم می‌توانستیم حمل کنیم، به طرف قم حرکت کردیم.

 


* توفیق آشنایی با آیت الله شهید مفتح

پس از ورود به قم اول کسی را که ملاقات کردیم و راهنمایی شدیم، مرحوم شهید آیت الله دکتر محمد مفتح همدانی بود؛ ایشان حدود یک سال از ما جلوتر به قم آمده بودند و در مدرسه دارالشفاء حجره داشتند. شهید مفتح حقیقتا جوانی مهربان و خوش برخورد بودند. در همان مدرسه دارالشفاء محل حجره بدون در و پنجره‌ای پیدا شد که پس از تعمیر در آنجا ساکن شدیم.

روز ورود ما به قم پنجشنبه، 8 ذی‌القعده 1363 قمری و مطابق با 4 مهرماه 1323 شمسی بود؛ پس از تهیه حجره و کارهای مقدماتی روز شنبه 24 ذی‌القعده همان سال مطابق با 20 مهرماه 1323 شمسی درس را به صورت رسمی در قم شروع کردیم، البته از همان کتاب جامع‌المقدمات.

 

* زندگی طلبگی در شرایط سخت اقتصادی

آمدن ما به قم در زمانی بود که هنوز آیت‌الله العظمی بروجردی (ره) به قم تشریف نیاروده بودند و حوزه به وسیله علمای بزرگوار و کم‌نظیری چون حضرات آیات حجت، خوانساری و صدر اداره می‌شد و شهریه مختصری از طرف این بزرگواران داده می‌شد و گاهی هم برای بعضی آنها پول نمی‌رسید و شهریه نیز به همین طریق تعطیل می گشت.

 

* پولدارترین طلاب

در آن ایام، طلبه‌های مجرد و معیل در کمال سختی و عسرت زندگی می‌کردند. طلاب متوسط‌المال کسانی بودند که توان تهیه نان خالی یا نان و پنیر یا سیب‌زمینی یا شلغم و هویج را داشتند و گرسنه به معنای حقیقی نبودند؛ پایین‌تر از این‌ها عده‌ای بودند که برای نان جو خالی که آن زمان نصف قیمت نان گندم بود،‌ کسر بودجه داشتند و شکم سیر نمی‌خوردند. بعضی از آنها را می‌شناختم که مثلا شام خوردن را به کلی ازبرنامه زندگی ساقط کرده بودند و با شکم گرسنه، شب را به روز می رساندند و این وضع نه یک روز و یک هفته و یک ماه که به مراتب بیشتر به طول می انجامید.

 


* شگرد خواب طلبگی در زمهریزِ زمستانی!

آن زمان حتی کسانی بودند که در زمستان سرد چون زغال و وسیله گرمایشی نداشتند، طوری شب می‌خوابیدند که پایشان دراز نشود؛ خود را در نیم متر جا جمع می‌کردند که خیلی سرما نخورند. البته افراد انگشت شماری هم بودند که به اصطلاح وضعشان خوب بود. آنها شبیه طلبه‌های فقیر زمان حاضر بودند.

 

* افتخار سربازی امام زمان (عج)

این‌ها که گفته شد ظاهر زندگی بود، اما در باطن آنچه که حاکم بود، صفا و صمیمیت و یگانگی، برادری و برابری بود و بس. از این جهت، طلبه‌ها خوشتر از به اصطلاح اعیان و اشراف بودند و افتخارشان این بود که در سایه مبارک امام زمان (علیه‌السلام) هستند؛ التبه این جو غالب بود و پیداست که برخی افراد هم طور دیگری بودند!

 

* تهجد شبانه ترک نمی شد

قبل از اذان صبح اگر انسان بیدار می‌شد، می‌دید چراغ نفتی کم نور غالب حجره‌ها روشن است که برای تهجد و مناجات برخاسته‌اند و بعضی حجره‌ها هم احیاناً خاموش و بی نور بود.

 


* بزرگانی برتر از فرشتگان

زعمای آن زمان حوزه همان سه بزرگواری بودند که عرض کردم؛ بحق می‌گویم این‌ها فرشتگانی بودند به صورت انسان، نه اشتباه گفتم، انسان هایی بودند برتر از فرشته که فرشتگان برای آنها خضوع می‌کردند. آنها دریای خروشان عاطفه و محبت نسبت به طلاب بودند، دارای عاطفه ای افزون از عاطفه پدر و مادر نسبت به طلاب بودند؛ به طوری که طلبه احساس غربت نمی‌کرد و آزادانه می‌توانست با شخص آقا درد دل کند.

 گرچه آقایان پول زیادی نداشند که گرفتاری مادی طلاب را برطرف کنند، ولی آنان را در آغوش محبت خود می‌گرفته و دست نوازش بر سر و رویشان می‌کشیدند و با نورانیتی که داشتند، طلاب را از عالم ماده و مادیات خارج کرده و به افق دیگری می‌بردند.

 

* شیخ عبد الکریم (ره) خود به دیدار طلاب می رفت

مرحوم آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه، متوجه شده بودند که طلبه‌ای غریب در مدرسه مریض است، خودشان در منزل آشی را تهیه کرده بودند و شخصاً به حجره طلبه آمده و از او عیادت کرده بود.

 

* حوزه علمیه ای در عسرت، اما پربرکت

به هر حال این حوزه با این وضع مادی و معیشتی نامناسب اما پر از صدق و صفا و بندگی حق تعالی و زیر نظر امام زمان (علیه‌السلام)، با این که جمعیت زیادی نداشت، پربرکت بود و مثل درخت طیب و پاکیزه‌ای بود که ثمر و آثارش به غالب شهرها صادر می‌شد و در هر شهری یک نفر یا دو نفر مجتهد عالم عادل خدمت‌گزار به دین بود که با زهد و بی‌اعتنایی به متاع قلیل دنیا،‌ علماً و عملاً مردم را به طرف مقصد نهایی و معرفت الهی هدایت می‌کردند.

 

* آشنایی با امام خمینی(ره)

از همان روزهای اول ورود به قم در برخورد با اشخاص مختلف و گفت‌وگوها این مطلب را به خاطر دارم که یکی از فضلا که در حال حاضر هم در قید حیاتند،‌ مستند می‌گفتند پس از آقایان مراجع، چشم حوزه علمیه حاج آقا روح‌الله خمینی است.

 


* تاثیر کلام امام (ره) هنوز در من باقی است

مطلع شدم ایشان در مدرسه فیضیه روزهای پنجشنبه و جمعه درس اخلاق دارند؛ خداوند توفیق داد حدود دو سال هفته‌ای یک روز در محضر ایشان به اندازه فهم و درک نوجوانی بهره‌ها بردم و گفتارشان آنچنان نفوذ داشت و در قلب انسان جای می‌گرفت که هنوز هم اینگونه تأثیر کلامی تا این حد ندیده‌ام.

 

* برکات ورود آیت الله العظمی بروجردی (ره) به قم

بنده در این زمان مشغول خواندن مقدمات و سیوطی بودم، یک سال و چند ماهی که از ورود ما به قم گذشت، ناگهان در 26 محرم سنه 1364، خورشید تابناک علم و تقوا و فضیلت یعنی آیت‌الله العظمی بروجردی، حوزه روشن قم را روشن‌تر فرمودند و مرجعیت تامه شیعه به ایشان منتقل شد، حوزه علمیه قم رونق روز افزون گرفت، به طوری که از اطراف و اکناف، پیر و جوان برای کسب علم به سوی قم می آمدند.

مرحوم حضرت آیت‌الله بروجردی دارای شخصیتی استثنایی بودند، به ویژه از نظر فقه و فقاهت که تاریخ مانند ایشان را کم دیده و دارای افکار عالی و مترقی برای پیشبرد اسلام بودند. این مرد بزرگ از همان ماه اول، شهریه را شروع کردند؛‌ ابتدا از ماهی هشت تومان و کم کم بیشتر و گاهی در نوسان تا بالاخره به ماهی شصت توان حداکثر شهریه در سطح بالای تحصیل و عیال داشتند، استقرار یافت.

 

* توفیق تلمذ در محضر انوار تابناک حوزه علمیه قم

بنده در زمان ایشان کتب ادبیات و منطق متداول را بیشتر خدمت مرحوم حاج سید حسن شیرازی می‌خواندم و این بزرگوار لطف زیادی به بنده داشتند. البته قسمتی از کتب ادبیات را هم متفرقه از دیگران استفاده کردم و بعد از آن به خواندن کتاب معالم در اصول فقه و شرح لمعه در فقه شروع کردم؛ قسمت زیادی از معالم را خدمت جناب آقای حاج شیخ باقر رفیعی اراکی خواندم. ایشان مردمی اخلاقی و فاضل و متدین بودند و هستند و قسمتی از شرح لمعه را خدمت شهید محراب،‌ آیت‌الله صدوقی یزدی استفاده کردم که شخصیت ایشان بی‌نیاز از تعریف است و قسمتی را هم خدمت دیگران بودم.

بعد از این‌ها، خدمت آیت‌الله حاج میرزا علی مشکینی، درس رسائل شیخ را شروع کردیم و حدو سه سال تقریباً تمام کتاب را خواندم و این بزرگوار حق استادی زیادی نسبت به حقیر دارند و گذشته از درس، سرپرستی هم می‌فرمودند و گاهی به منزل خود می‌برده و با نهار و شام طلبگی پذیرایی می نمودند.

بعد از رسائل به خواندن مکاسب و کفایه شروع کردم. این دو را خدمت مرحوم آیت‌الله میرزا محمد مجاهدی تبریزی خواندم و حدود سه سال هم خدمت ایشان بودم. ایشان مردمی مجتهد و از بندگان صالح خداوند و اهل ذکر و فکر بودند.

 

* شرکت در درس فقه آیت الله العظمی بروجردی و اصول حضرت امام (ره)

تا اینجا دوران درس‌های مقدمات و سطح بود. بعد از آن مدت کمی در درس فقه خارج آیت‌الله بروجردی شرکت کردم، البته خیلی جدی نبود و بعداً بیشتر در درس اصول امام خمینی (ره) حاضر شدم و مدت قلیلی در درس فقه ایشان هم شرکت کردم و مدت زیادی هم درس فقه مرحوم آیت‌الله العظمی گلپایگانی رفتم و در این میان بخشی از فلسفه را تا سطح منظومه سبزواری و قسمتی از اسفار را خدمت بعض دیگر اساتید خواندم.

 


* تبلیغ برایم اولویت داشت

چندی بعد، همین کتاب های مقدمات و سطح را تا حدودی مشغول تدریس شدم و در این زمان به نظرم رسید مسئله تبلیغ دارای اولویت خاصی است. به این خاطر از حدود سی سالگی تا شصت و پنج سالگی، یعنی حدود 35 سال در اطراف و اکناف در ایام تبلیغ به نقاط مختلف رفتم و در ضمن حدود بیست و پنج سال پنجشنبه و جمعه ها یک شب یا دو شب در هفته به تهران می‌رفتم. جلسات تهران جنبه درس و بحث داشت، نه منبر. این گونه بود که ابتدا چند مسئله فقهی می‌گفتم و بعد از آن یک درس اعتقادی؛ در آخر هم یک حدیث اخلاقی قرائت و مختصری شرح می‌دادم. مجموع این جلسه یک ساعتی به طول می انجامید، سپس به سؤالات حضار پاسخ داده می‌شد.

 

* نگاهی گذرا به تألیفات

درس‌های اعتقادی در این مجالس جمع‌آوری و تنظیم گردید و به صورت کتاب هایی در چهار جلد چاپ شد که مجموعاً 300 درس را شامل می شود و قسمتی از احادیث را هم بعضی از اهل مجلس جمع کردند و اضافه هم نمودیم و به نام پانصد حدیث با ترجمه چاپ شد. قسمتی از مسائل فقهی هم مربوط به حج جمع‌آوری و به صورت آداب و احکام حج مطابق با فتوای حضرت امام (ره) با اضافات به چاپ رسید.

در حال حاضر تقریباً حالت ضعف و کهولت سن پیش آمده و کارهای تبلیغی به گونه مسافرت تعطیل و بر اثر بیماری، درس و بحث هم در حال تعطیلی است. البته در سطح سبک تری به صورتی که خسته کننده نباشد، کارهای طلبگی برقرار است، تا خدا چه خواهد.

 

* امید واثق به عنایت حضرت حق دارم

در پایان نمی‌دانم در عمر خود، با این کارهایی که گفته شد آیا نیت پاک و حرکات خداپسندانه‌ای در کار بوده تا بهره‌ای برای زندگی آخرت داشته باشیم یا نه. آنچه می‌فهمم این است که مگر از خرمن اقبال بزرگان یک خوشه ببخشند.

  منبع: حوزه نیوز


برچسب‌ها: عراقچی, طلاب, طلبه, حوزه, قناعت
  12   امیر امانی پور   | 

یکی از منابع غنی و مخازن سرشاری که در جنگ سی‌وسه روزه مورد تهاجم قرار گرفت و در آتش سوخت، دو کتابخانه متعلق به حجت الاسلام والمسلمین سید جعفر مرتضی عاملی از روحانیون برجسته لبنانی بود.
کتابخانه‌ای که در منزل آقای عاملی و در منطقه ضاحیه در حاشیه جنوبی بیروت قرار داشت در هفته پایانی جنگ از زمین و هوا مورد تهاجم قرار گرفت و در آتش خشم اسرائیل سوخت.
سید محمد مرتضی عاملی فرزند ایشان در گفت و گو با حوزه نیوز به جزئیات این حادثه پرداخته است.
وقتی جنگ شروع شد حاج آقا در کتابخانه منزل خود مشغول نوشتن جلد آخر کتاب «الصحیح من سیرة النبی الاعظم (ص)» بودند، تا روز هفتم هم در همانجا بودند و سپس به جای دیگری در بیروت منتقل شدند.
ایشان به علت علاقه خاصی که به کتاب و نوشتن دارند از تمام فرصت‌ها برای مطالعه استفاده می‌کنند و در دوران جنگ سی‌وسه روزه نیز با ادامه دادن کارهای خود توانستند آخرین جلد کتاب «الصحیح من سیرة النبی‌الاعظم (ص)» را به پایان برسانند.
یک هفته به پایان جنگ باقی مانده بود که شعله‌های آتش کینه صهیونیست‌ها به کتابخانه حاج آقا رسید و این منبع غنی را از بین برد در این کتابخانه آثار خطی بسیاری از ایشان و دیگران بود مثلا کتاب غرائب‌التفسیر که در قرن ششم نوشته شده بود.
چون اسرائیلی‌ها برای حمله از بمب فسفری استفاده کرده بودند تا چهار پنج روز بعد هنوز تکه‌های آتش وجود داشت البته به علت وجود دو مخزن آب در نزدیکِ کتابخانه مرحوم پدر ایشان که در همان محل قرار داشت تعدادی از کتاب‌ها نسوخت ولی به علت تماس با آب صدمه زیادی دید.
برخی از جلدهای «الصحیح من سیرةالنبی الاعظم» که تصحیح شده بود در این آتش سوزی نابود شد و حاج آقا دوباره آنها را تصحیح کرد، شعرهایشان، درس‌هایی که گفته بودند و خیلی چیزهای دیگر هم از بین رفت.

عنایت الهی به کتاب «الصحیح من سیرةالنبی الاعظم»
چند روز بعد هم کتابخانه دیگری و مرکز پژوهش‌های اسلامی که آثار ایشان را چاپ می‌کند و تمام فایل‌های کتاب الصحیح من سیره النبی‌الاعظم (ص) در این مرکز قرار داشت مورد حمله قرار گرفت و به طور کامل تخریب شد اما با لطف الهی یکی از کارکنان مرکز ساعتی قبل از اصابت موشک تمام فایل‌ها را روی یک فلش کپی کرده بود به طوری‌که وقتی آن شخص از مرکز خارج شد طولی نکشید که موشک به آنها خورد.

دو سه روز بعد از پایان جنگ این خبر به پدر داده شد و من هم همان موقع از ایران تلفن کردم تا به ایشان دلداری بدهم که ایشان جواب دادند: «المهم اننا انتصرنا» (مهم این است که ما پیروز شدیم)
من از حرف‌های ایشان جا خوردم چون می‌دانستم کتابخانه از زن و بچه برای ایشان مهم‌تر است به طوری که وقتی بچه‌ای به یکی از کاغذهای ایشان دست می‌زند دنیا را زیر و رو می‌کند. وقتی این خبر را شنیدند خیلی ناراحت شدند و طبیعی هم هست که ناراحت شوند ولی در برابر پیروزی، کتابخانه برایشان مهم نیست.
به نظر من اسرائیل کتابخانه‌های حاج آقا را شناسایی کرده بود چون هم با هواپیما حمله کرد هم موشک زد و روز آخر جنگ و پانزده دقیقه مانده به شروع آتش بس هم محل اقامت ایشان را مورد تهاجم قرار داد و موشکی در چند متری ایشان منفجر شد.
پس از این حادثه حاج آقا تمام مسایل حفاظتی و امنیتی را رعایت می‌کند و هر چهار پنج ساعت نوشته‌هایشان را برای تایپ می‌دهند!

آن دو کتابخانه به طور کامل تخریب شد و بعد از جنگ محل دیگری برای ایشان در نظر گرفته شد و برخی از مسئولان لبنان کتاب‌هایی به ایشان اهدا کردند و من هم از قم چیزهایی که نیاز دارند را برایشان می‌فرستم.

گفتنی است مجموعه ارزشمند «الصحیح من سیرة النبی الاعظم (ص)» در سال 1385 به عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی معرفی شد. این کتاب در ده بخش تدوین شده و با نگاهی دقیق به جزئیات زندگانی رسول اکرم (ص) پرداخته است.
از جمله چیزهایی که خداوند مرا بوسیله آن امتحان کرد از بین رفتن کتابخانه‌ام است که شامل مخطوطات قدیمی بود و حتی یک خط آن به من باز نگشت.
بخش زیادی از جمله آخر کتاب در زمان جنگ نوشته شده لذا شاید نتوانسته باشم حق آن را مثل سایر جلدها به جا آورم.
این اندیشمند فرزانه در انتها ثواب نوشتن کتاب را به روح پدر خود و شهدای جنگ سی‌وسه روزه اهدا نموده است.
گفت و گو: مرتضی سعیدی


منبع: حوزه نیوز - شماره خبر: 82973 – 12/2/90



برچسب‌ها: سید جعفر, مرتضی عاملی, سیره پیامبر, لبنان, 33 روزه
  23   امیر امانی پور   | 

مرحوم میرزا احمد کافی بر اثر کرامتی که از امام رضا علیه السلام دیدند ساکن مشهد شدند جریان چه بود؟

مرحوم میرزا احمدکافی از بزرگان و علمای آن عصر یزد بودند؛ مردم آن زمان کاروانی تشکیل می دهند تا به مشهد بروند و از ایشان هم تقاضا می شود که کاروان را همراهی کنند اتفاقا ایشان چشم درد شدیدی هم داشتند و با اصرار مردم به سمت مشهد حرکت می کنند و با ورودشان به مشهد نابینا می شوند و این مسئله ایشان را خیلی منقلب و ناراحت می کند و به زحمت به حرم امام علیه السلام مشرف می شوند و با حالت انقلاب و انکسار قلب می گویند : همه نابینا می آیند و بینا می روند اما من چرا بینا آمدم و نابینا می روم؟ سر بر دیوار حرم می گذارد و در بین خواب بیداری شخصی می گوید :

میرزا احمد دستت را باز کن! و دستشان را باز کردند و بسته ای میان دست ایشان گذاشته می شود و به ایشان امر می شود محتویات این بسته را به چشمانت بمال! و بعد از انجام این دستور العمل، بینایی ایشان به کرامت ثامن الائمه(علیهم السلام) بازگردانده می شود و پس از آن دیگر به یزد بر نمی گردد و تا آخر عمر در کنار مضجع امام رئوف زندگی می کنند به برکت این کرامت رضوی چشم ایشان تا آخر عمر دچار ضعف نگردید و حتی از عینک هم استفاده نکردند و بزرگانی مانند آیت الله مرواید از ایشان استفاده‌ها بردند.


* مرحوم کافی چگونه وارد حوزه شدند و در کجا تحصیل کردند؟

در مشهد نزد مرحوم میرزا احمد کافی که استاد خیلی از بزرگان مشهد بودند درس می خواند و در سن دوازده سالگی وارد حوزه مشهد می شوند و بالاخره در سن 18 سالگی به عتبات هجرت می‌کند و در نجف توفیق شاگردی آیت الله سید اسد الله مدنی شهید محراب؛ آیت الله راستی کاشانی و... را پیدا می کند، 5 سال در نجف می مانند و درسن 23 سالگی به ایران برمی گردند، بخاطر مشکلاتی که پدر ایشان در کسب و کار داشتند با اجازه مراجع وقت نجف و آیت‌الله خویی، به ایران برمی گردند و با بیت آیت الله شاهرودی وصلت می کنند و ساکن قم می شوند 2 الی 3 سال در قم بودند و دراین ایام به شاگردی میرزا ابوالفضل تبریزی و دیگر بزرگان قم می پردازند و سطوح عالیه را نیز در قم تدریس می کردند.


* بی‌شک مهدیه تهران از باقیات الصالحات ایشان است، این مرکز فرهنگی و دینی چگونه شکل گرفت؟

ایشان به علت قریحه خوبی که در منبر داشتند برای مجالسی به تهران دعوت می شوند و به تهران می روند؛ اوائل در منزل استجاری که در تهران داشتند دعای ندبه و منبر وعظی دایر می کنند و با استقبال زیاد مردم روبرو می شود و کم کم جمعیت زیاد، موجب اذیت همسایگان می شود لذا به فکر ایجاد پایگاهی برای این کار می‌افتند منزلی در تهران تهیه کرده بودند و برای حل مشکل تصمیم به فروش منزل می گیرند تا زمین مهدیه را خریداری کنند، بازاریان تهران که متوجه مسئله می شوند مانع می شوند و با کمک ایشان زمین مهدیه خریداری می‌شود و کم کم توسعه یافت و در سال 1357 مساحت مهدیه به 5000 متر مربع رسید.


* مرحوم کافی در عرصه تبلیغ چگونه حضور داشت؟

ایشان یک مبلغ کم نظیر بود، به لحاظ عشقی که به منبر و تبلیغ داشتند به یک منبر و دو منبر و ... اکتفا نمی کردند و تا آنجا که وقت اجازه می داد منبر می رفت، در ماه رمضان گاهی شش منبر داشتند و درباره کثرت منبر ایشان و هنر ایشان در منبر مطالب زیادی نقل شده است که مجال سخن نیست و همه این امور از برکات و عنایات است که اهل بیت(ع) در حق ایشان است.


* ماجرای عنایت امیر المومنین به مرحوم کافی چه بود؟

ماجراهای زیادی از ایشان نقل شده است در پنج سالی که در نجف بودند رسم بود، طلبه ها پنجشنبه ها پیاده به کربلا مشرف می شدند و گروهی از این طلاب به سرپرستی آیت الله مدنی راهی کربلای معلی می شدند و ایشان از مرحوم کافی می خواستند در بین راه زمزمه ای داشته باشند؛ مشهور است در اواخری که ایشان در نجف بودند نذر داشتند چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بروند و توسلاتی به ساحت قدس امام زمان علیه السلام داشتند یکی از دوستان ایشان هم که این سیره را داشت می گوید:

در چهارشنبه چهلم مرحوم کافی با حالت خاصی از مسجد بیرون می آید و از او سوال کردم : آیا حاجتی گرفتی!؟

ایشان در جواب فرمودند : وقتی آمدی ایران می فهمی! ایران که آمدم دیدم این آقای کافی آن کافی سابق نیست! البته ایشان برای کسی نقل نکرده است که خدمت حضرت رسیده ام؛ اما بزرگان حدس زده اند که حضرت عنایتی به ایشان داشته اند.


* از کثرت منبر مرحوم کافی خاطره و مطلبی بیان کنید؟

ایشان واقعا کثیر المنبر بودند و دراین مسیر خستگی ناپذیر بودند، دو سال پیش آیت الله ناصری اصفهانی خاطره ای برای من نقل کردند و گفتند که در نجف با مرحوم کافی دوست بودم و دیرتر از ایشان به ایران برگشتم وقتی برگشتم دیدم آقای کافی در اوج شهرت و منبر است و زمانی که وارد اصفهان شدم، آقای کافی هم در اصفهان بودند، مردم دولت آباد به من گفتند؛ شما از دوستی خودتان استفاده کنید و از ایشان درخواست کنید منبری هم در این دیار داشته باشند، من به اصفهان رفتم و از ایشان دعوت کردم و ایشان به من گفتند : آخرین منبر من ساعت دو و نیم شب تمام می شود تا دولت آباد چقدر راه است؟ گفتم : حدود چهل دقیقه. گفتند : من ساعت سه و نیم نیمه شب می آیم و منبر می روم! آیت الله ناصری می فرمود : من با تعجب و بهت زده گفتم کسی آن موقع شب نمی آید و بالاخره بنا شد ایشان ساعت موعود به دولت آباد تشریف بیاورند و منبر بروند، من شب جمعه دلشوره داشتم که نکند کسی نیاید و آبرو ریزی شود ساعت 11 شب به مسجد جامع رفتم و دیدم مسجد و خیابان جلوی مسجد جامع پر است و در نهایت مرحوم کافی ساعت سه و نیم منبر رفت و تا اذان صبح ادامه دادند و سه شب این منبر برگزار شد و بعد منبر از سه ربعی، استراحت می کردند و بعد می رفتند و خواب‌های ایشان بیش از دو الی سه ربع نبود؛ کافی تب و عشق منبر داشت گویا می دانست فرصت او کوتاه است و وظیفه اش هم منبر است.

* از ارتباط ایشان با انقلاب و امام راحل بگویید؟

ایشان انقلاب را درک نکردند، اما اعتراضات ایشان به نظام ستمشاهی موجب این شد که بارها زندان رفتند و حتی سه سال به ایلام تبعید شدند و با وساطت علما این مدت به یکسال تبدیل شد؛ ارتباط ایشان با امام، ارتباط مرید و مرادی بود؛ نامه هایی از نجف توسط امام برای ایشان فرستاده می شد که این نامه ها را به مرکز اسناد انقلاب دادیم و در جلد 8 کتاب «یاران امام» اسناد آن جمع آوری و چاپ شده است.

امام خیلی به مهدیه اعتقاد داشتند؛ اخبار شفای مریض های زیادی که در مهدیه بهبود یافته بودند و به گوش مراجع رسیده بود و امام در یکی از نامه هایشان می نویسند : «از شما می خواهم که برای من در مهدیه دعا کنید». مرحوم کافی هم فوق العاده به امام علاقه داشتند؛ در زمانی بردن نام امام جرم بود ایشان در مقابل پنجاه هزار نفر جمعیت نام امام را می برد و ارادت عجیبی به امام و همه مراجع داشتند. بارها بعد از منبر ایشان را دستگیر کردند.

آیت الله مرعشی نجفی (ره) می گفتند : خدمتی که مرحوم کافی به اسلام کرد کمتر مرجعی بعد از غیبت کبری کرده است. کافی دعای ندبه را به همه شناساند. الان مهدیه های رشت و سیرجان و گرگان و کرمان و تهران و...همه از آثار باقی مانده ایشان است.

* از احوالات شخصی ایشان بگویید؟

من حدود 15 ساله بودم که ایشان از دنیا رفتند؛ کثرت کار ایشان در خارج خانه دلیلی بود که کمتر پدر را ببینیم، هفت الی هشت ماه سال در سفرهای خارج تهران بودند، لذا کمتر دیده می شدند و تهران که بودند ایشان را کم می دیدم، خانه ایشان را می توان به یک زائر سرا تشبیه کرد؛ هر که به تهران می آمد درب منزل کافی به روی او باز بود به یاد دارم؛ خدمتکارانی در منزل بودند که همواره در حال خدمت به میهمانان بودند.

* آیا وصیت نامه ایشان در دسترس می باشد؟

متاسفانه از ایشان وصیت مکتوبی نمانده است، وصی ایشان شهید آیت الله مدنی تبریزی بودند قبل از انقلاب پدر منزلی در تهران برای ایشان اجاره کردند و مرحوم مدنی می فرمودند : مرحوم کافی دو سه ماه قبل از فوتشان وصیت نامه را از من می گیرد تا تغییراتی در آن اعمال کنند و پس بدهند و دیگر فرصتی نشد که برگرداند اما وصیت شفاهی داشتند که روی منبر گفته اند : که اگر من وسط هفته مردم جنازه مرا تا جمعه نگه دارید و کنار جنازه من دعای ندبه خوانده شود و شهادت ایشان هم روز جمعه و نیمه شعبان بود، متاسفانه نگذاشتند به وصیت عمل شود و زمزمه انقلاب هم بود و ساواک می ترسید که؛ تشییع جنازه کافی انقلاب را در تهران به سرانجام برساند و این اتفاق در تهران نیفتاد اما در مشهد این اتفاف افتاد، در شهری که هنوز شعار مرگ بر شاه شروع نشده بود این شعار شروع شد و ساواک جنازه را از مردم گرفت و سرانجام ساواک مخفیانه ایشان را در خواجه ربیع دفن کرد؛ ساواک لقب شیخ آشوبگر را به ایشان داده بود.

در رشت مهدیه بزرگی است که از باقیات صالحات ایشان است و جمعیت زیادی هم می آید؛ مردم برای دعای ندبه نذر می کنند. سال 86 به مناسبتی در رشت بودم دیدم، تا 90 نوبت گرفته اند و فقط هم نوار مرحوم کافی می گذارند و یک سخنران هم قبل از آن سخنرانی می‌کند، عمده اثرایشان نوارهای ایشان است که هنوز دست به دست می گردد، بعضی از بزرگان می فرمودند : ما نوار مرحوم کافی را می گذاریم و با خانواده گوش می کنیم و سخنان ایشان برای ما در حکم درس اخلاق است

* از تصادف مشکوک والد گرامی بگویید؟

زمینه مسافرت ایشان به مشهد، فرمان امام بود امام اطلاعیه دادند : به عنوان اعتراض به رژیم کسی جشن نیمه شعبان نگیرد قاعدتا مهمترین جشن هم در مهدیه تهران برگزار می شد و مرحوم کافی در مصاحبه ای رسما اعلام کردند : امسال جشن نداریم؛ ساواک فشار زیادی آورد تا این جشن برگزار شود و با مخالفت ایشان که مواجه می شود اعلام می کنند پس نباید در تهران باشی و اعلام هم کنی کجا می روید!؟ ایشان مشهد را به عنوان مقصد خود معرفی کردند و راهی مشهد شدند؛ دو سه ماهی بود که راننده جدیدی برای حاج آقا آمده بود و راننده سابق ایشان بخاطر مشکلاتی که داشتند در خدمت حاج آقا نبودند و بعدها معلوم شد که راننده جدید در صانحه تصادف بی تقصیر نبوده است و به نوعی عامل ساواک بوده است، نحوه تصادف به گونه ای بود که راننده اصلا صدمه ندیده بود افرادی که در ماشین بودند شنیدند که مرحوم والد خطاب به راننده می گویند : جعفر چرا چنین می کنی! بعدها هم در اعترافات ساواک آمد که تصادف مرحوم کافی ساختگی و بدستور شاه بوده است، اما خصوصیات حادثه اصلا معلوم نیست چون بعد از صانحه تصادف دیگران را به بیمارستان معمولی شهر بردند، اما حاج آقا را به بیمارستان ارتش می برند و از همان لحظه اول هم اعلام کردند که حاج آقا کشته شده و احتمالا در بیمارستان ارتش ایشان را از بین برده باشند.

* راز موفقیت مرحوم کافی چه بود؟

چند عامل در موفقیت ایشان دخالت داشت؛ نخست اینکه اخلاص ایشان مهمترین رمز موفقیت ایشان بود و از این جهت کم نظیر بودند، زمانی که در اوج شهرت بودند و وارد شهری می شدند، تمام شهر به استقبال او می آمدند و نیازی به شهرت نداشت، اما هر کجا ایشان را دعوت می کردند، ایشان می‌پذیرفتند ولو در یک روستای دور افتاده، اخلاص مهمترین دلیل موفقیت ایشان بود دوم اینکه به زبان مردم حرف می‌زد و اصلا از اصطلاحات طلبگی استفاده نمی کرد و مهمترین مفاهیم دینی را بگونه‌ای می‌گفتند که حتی کارگر بی سواد هم از منبر ایشان بهره می برد سوم اینکه، خلاقیت و سبک ایشان در نحوه اداره منبر فوق‌العاده بود، با صدای خوش و توسل به حضرت ولیعصر (عج) منبر را شروع می کردند و زمانی که دلها آماده می‌شد مطالب و نصایح خود را می‌گفتند و بعد روضه کاملی هم می خواندند و منبری کامل داشتند؛ مقید به ساعت هم نبودند و اگر می دید جلسه ای اقتضا دارد تا دو ساعت منبر او طول می کشید، ایشان اصلا در پی مطرح کردن خود نبود و این هم از اخلاص ایشان بود.

* والده شما از مرحوم کافی چگونه یاد می کنند؟

ایشان حسن معاشرت مرحوم کافی بسیار یاد می‌کنند، پدرم چون در طول سال نمی‌توانست برای خانواده خود وقت بگذارد، اما درایام نوروز در خدمت حاج آقا به سفر می رفتیم؛ از دیگر خصوصیاتی که یاد می کنند دلسوزی ایشان نسبت به فقرا بود، اگر فقیری در منزل می آمد اولین چیزی که به دستشان می رسید می دادند و لو قالی جلوی درب منزل، در مهدیه، اسناد و دفترچه هایی برای فقرا آمده کرده بودند و بین فقرا تقسیم می کردند درست مثل کمیته امداد ماهانه پولی برای فقرا در نظر گرفته بودند و به ایشان می دادند؛ حدود چهار هزار خانواده ماهی یکبار از مهدیه خرجی می گرفتند و این خصلت ایشان خیلی بارز بود.

* آیا آثار قلمی از ایشان بجا مانده است؟

 نوشته جاتی دارند، اما اثر قلمی ندارند، سایت خاصی به نام مرحوم کافی راه اندازی شده است و انشا الله بزودی به بروز رسانی می شود.


برچسب‌ها: احمد, کافی, شیخ, مهدیه, مصاحبه
  14   امیر امانی پور   | 

قال علی بن أبی طالب (علیه السلام): من کان من شیعتنا عالما بشریعتنا
فأخرج ضعفاء شیعتنا من ظلمة جهلهم إلی نور العلم الذی حبوناه به جاء یوم القیامة...
 
آن کسی که عالم به شریعت ما باشد،
و ضعیفان شیعه ما را به نور علمی که ما به او دادیم،
از تاریکی جهل به نور علم هدایت کند، روز قیامت می آید...

وعلی رأسه تاج من نور یضیئ لأهل جمیع العرصات.
این چه مقامی است؟ چه منصبی است؟ اولین و آخرین همه جمع هستند.
تاجی که بر سر این فرد است جمیع اهل عرصات را منور می کند.

وعلیه حلّة ،
خلعتی که خدا به او پوشانده، ارزشش چقدر است؟

لا یقوم لأقل سلک منها الدنیا بحذافیرها،
کمترین رشتۀ آن حله که بر قامت این عالم است که ضعفای شیعه را از حیرت جهالت در آورده، ارزش حله چقدر است؟
تمام دنیا . دنیا وسعتش فقط زمین نیست.
لَقَدْ زَیَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْیَا ، تمام این منظومه ها جزء دنیاست. تمام این دنیا از آسمان بالا تا ارض سفلی ارزش یک رشته آن حله را ندارد.

ثم ینادی مناد: یا عباد الله! هذا عالم من تلامذة بعض علماء آل محمد.
ألا فمن أخرجه فی الدنیا من حیرة جهله فلیتشبث بنوره لیخرجه من [حیرة] ظلمة هذه العرصات إلى نزه الجنان

ناگهان کسی فریاد می زند: ای بندگان خدا این دانشمندی از شاگردان بعضی دانشمندان خاندان محمد است.
آگاه باشید هر کس در دنیا از نور علم او استفاده کرده اکنون از نورش استفاده کند تا از تاریکی این منزل به سمت باغ های بهشت برود.

فیخرج کل من کان علمه فی الدنیا خیرا
هر کسی ر ا که یک خیری به او تعلیم کرده، آن روز به نور معلم چنگ می‌زند.

أو فتح عن قلبه من الجهل قفلا-
و هرکس توسط علم این عالم قفل دلش را بازکرده

...


برچسب‌ها: دانشمند, علم, دانش, تاج, آسمان
  23   امیر امانی پور   | 


جا داره از دو معلم فداکار و به نظر من قهرمان ملی یادی بشه.

اولی جناب آقای حسن اميدزاده  که اين معلم فداکار، بهمن سال 76 براي نجات 30 دانش آموز گرفتار در آتش سوزي مدرسه روستاي بيجار سرشفت جان خود را به شعله هاي آتش زد و از ناحيه سر و صورت دچار سوختگي شديد شد.وي پس از 15 سال تحمل درد و رنج ناشي از سوختگي شديد چهارشنبه شب در بيمارستان فومن جان به جان آفرين تسليم کرد.حسن اميد زاده سال 59 به استخدام آموزش و پرورش درآمده بود.

که جام جم اینجوری فداکاری ایشون رو توصیف کرده : "هوا توفاني بود، پنجره‌هاي كلاس تاب مقاومت در برابر زوزه‌هاي باد را نداشت، سوز سرما، شعله بخاري نفتي را مي‌رقصاند... صداي جيغ و فرياد مي‌آمد؛ از همان كلاسي كه بخاري نفتي داشت، هوا بوي سوختن مي‌داد... او سراسيمه داخل كلاس شد، دانش‌آموزان وحشت‌زده از شعله‌هاي آتش، به سمتش دويدند، اما آتش، حائل بود. حسن نترسيد، بي‌محابا به دل آتش زد، او بچه‌ها را يكي‌يكي و دوتادوتا زير بغل زد و از ميان شعله‌ها گذشت و آنقدر رفت و آمد تا هر 30 دانش‌آموز را از مرگ رهاند، اما خودش گير افتاد."

و همچنین معلم فداکار جناب آقای خسرو حسن نصب  که داستان ایشون هم به این صورت توصیف شده: "در ششم دی ماه سال 86 ، توی مدرسه ابتدایی شهید آهنگرانی ، درحالی که دانش آموزان توی کلاس هاشون مشغول درس خوندن بودن ، از بوی دود متوجه میشن که آتش سوزی توی مدرسه رخ داده . متوجه میشن که بخاری نفتی یکی از کلاس ها آتیش گرفته و آتیش خیلی شعله گرفته بوده . مدیر مدرسه که معلم هم بوده ، بچه ها رو از کلاس بیرون می کنه و خودش بخاری شعله ور رو بغل می کنه و به بیرون میبره و جون بچه ها رو نجات میده." بغل گردن یه بخاری که شدیدا آتش گرفته خیلی دل می خواد...
به وجود چنین معلمانی افتخار می کنم و میرسم به این جمله که واقعا معلمی شغل مقدسیه و شغل انبیاست.

پ.ن. این جا می خوام اعلام کنم شاید اگه چنین حادثه ای سرکلاس من اتفاق بیفته، شاید من مثل این دو فداکار از جون خودم مایه نذارم و شیوه های دیگه ای رو در پیش بگیرم! واقعا دل بزرگی داشتند.


منبع: http://misrule.blogfa.com/post/93/%d8%a2%d8%aa%d8%b4-%d8%b3%d9%88%d8%b2%d9%8a-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%8a%d9%86-%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af



برچسب‌ها: حسن امید زاده, جام جم, خسرو حسن, قهرمان, آتش سوزی
  23   امیر امانی پور   | 

خدا یک پسر به من بدهد
اسمش را بگذارم «حسین»
بعد من بشوم «ام‌الحسین»
و او بشود «حسین ِ فاطمه»

که از ته دلم صدایش کنم: «حسین»‌م، مادرم، عزیزم..

به بقیه بسپارم که هوای «حسین»‌م را داشته باشند
خاطر «حسین»‌م را اذیت نکنند
صدا برای «حسین»‌م بلند نکنند
یادم باشد که «حسین»‌م را جایی تنها نگذارم

یک لیوان آب همیشه دم دستم باشد که هیچ وقت «حسین»‌م احساس تشنگی نکند..

و «حسین»‌م بشود برای من روضه‌ی مصور...
منبع: http://fatemehkia.persianblog.ir/post/341


برچسب‌ها: حسین جان, امام حسین, تربیت, آموزش, احساس
  3   امیر امانی پور   | 


حضرت فاطمه سلام الله فرزندان خود را چگونه خطاب مینمود؟

یا قره العینی و ثمره الفوادای
ای نور چشمم و ای میوه دلم!


+دعا: «رَبَّنَا هَب لَنَا مِنْ أَزْوَجِنَا وَ ذُرِّیَّتِنَا قُرَّةَ أَعْینٍ وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً»

فرقان 74



برچسب‌ها: زوج, نور چشم, ادب, صالحین, حضرت فاطمه
  8   امیر امانی پور   | 


مرحوم کافی واقعا کثیر المنبر بودند و دراین مسیر خستگی ناپذیر بودند، دو سال پیش آیت الله ناصری اصفهانی خاطره ای برای من نقل کردند و گفتند:

در نجف با مرحوم کافی دوست بودم و دیرتر از ایشان به ایران برگشتم وقتی برگشتم دیدم آقای کافی در اوج شهرت و منبر است و زمانی که وارد اصفهان شدم، آقای کافی هم در اصفهان بودند، مردم دولت آباد به من گفتند؛ شما از دوستی خودتان استفاده کنید و از ایشان درخواست کنید منبری هم در این دیار داشته باشند، من به اصفهان رفتم و از ایشان دعوت کردم و ایشان به من گفتند : آخرین منبر من ساعت دو و نیم شب تمام می شود تا دولت آباد چقدر راه است؟
گفتم : حدود چهل دقیقه. گفتند : من ساعت سه و نیم نیمه شب می آیم و منبر می روم!
آیت الله ناصری می فرمود : من با تعجب و بهت زده گفتم کسی آن موقع شب نمی آید و بالاخره بنا شد ایشان ساعت موعود به دولت آباد تشریف بیاورند و منبر بروند، من شب جمعه دلشوره داشتم که نکند کسی نیاید و آبرو ریزی شود ساعت 11 شب به مسجد جامع رفتم و دیدم مسجد و خیابان جلوی مسجد جامع پر است و در نهایت مرحوم کافی ساعت سه و نیم منبر رفت و تا اذان صبح ادامه دادند و سه شب این منبر برگزار شد و بعد منبر از سه ربعی، استراحت می کردند و بعد می رفتند و خواب‌های ایشان بیش از دو الی سه ربع نبود؛ کافی تب و عشق منبر داشت گویا می دانست فرصت او کوتاه است و وظیفه اش هم منبر است.


برچسب‌ها: مرحوم کافی, شیخ کافی, کافی, تبلیغ, منبر
  8   امیر امانی پور   | 


این نکته همیشه تو ذهنم هست که برای اینکه فرزندم بتونه تمام احترام رو به پدرش بذاره پس اولین نفری که باید تمام قوانین احترامی رو رعایت کنه مادر خونه س. یعنی اگه من با همسرم با احترام برخورد کنم فرزندم هم در برابر پدرش با احترام ظاهر میشه ایشالا.

مثلا:اگه من دوست دارم فرزنم وقتی باباش از بیرون میاد جلوش بلند شه باید خودم هم بلند شم جلوی همسرم وقتی از بیرون میاد.

از حضرت موسی بن جعفر (ع) روایت شده است که مردی از رسول خدا پرسیدن حق پدر بر فرزندش چیست؟
فرمود: فرزند پدرش را به نام صدا نزند، و پیش روی او حرکت نکند، و قبل از او ننشیند، و کاری نکند که مردم به پدرش ناسزا گویند. }


+برنامه:حالا باید چه کرد که فرزند اینها رو رعایت کنه؟
1-برای اینکه پدر رو به اسم کوچیک صدا نکنه:
یه بنده خدایی داشت میگفت نوه م وقتی ازش میپرسیم اسم مامانت چیه میگه زهرا ولی وقتی ازش میپرسیم اسم بابات چیه؟ میگه آقا رضا!.....این نشون میده که مادر جلوی فرزند همسرش رو به اسم کوچک خطاب نمیکنه. بهش میگه آقا رضا یا میتونه بگه رضا جان یا الفاظی از این قبیل ...موضوع اینه که اسم کوچک در جلوی فرزند تنها بکار برده نشه. با اضافه کردن کلمه آقا در ابتدای اسم کوچیک احترام خطابی رو رعایت میکنه.

2-برای اینکه پیش روی پدر حرکت نکنه:
اینکه همیشه مادر حواسش باشه که از زمان طفولیت فرزند وقتی دست کوچولوش رو میگیره پیش روی همسر حرکت نکنه پشت همسر و یا موازی با همسر باشه؛ و به بچه هم یاد بده. مثلا منو همسرم همیشه وقتی از در خونه میخوایم داخل شیم حتی اگه هیچکس نباشه به هم تعارف میکنیم که اول اونیکی وارد شه و معمولا من اول وارد میشم اما همیشه گفتم «ببخشید» و وارد شدم. کودک با دیدن این صحنه ها این احترامات تو ذهنش شکل میگیرد.

3-برای اینکه قبل پدر ننشیند:
من عادت دارم وقتی میخوام بشینیم چه رو زمین چه تو ماشین اول اجازه میدم همسرم بشینه پشت فرمون بعد خودم. یا اگه زودتر نشستم همیشه میگم ببخشید من جلوتر نشستم. یا وقتی قرار باشه باهم بشینیم همیشه من به ایشون تعارف میکنم اول بشینه ایشون به من و... اگه این احترامها حفظ بشه بخصوص در محیط خونه فرزند دیگه نیاز به تذکر نداره. در ناخود آگاهش این رفتار شکل میگیره که نشستن آداب داره.

4-کاری نکند که دیگران به پدرش ناسزا گویند:
برای این مورد علاوه بر اینکه خود پدر مادر باید خوب باشن تا وقتی با فرزندشون هستن اقوام و همسایه ها به نیکی از پدربزرگ و مادربزرگ بگن که مثلا خدا پدر مادرتو ببخشه بیامرزه (من خیلی شنیدم از بچه گی تا الانیکه سالها از فوتشون میگذره).نکته ای دیگه ای که باقی میمونه اینه که خود زن و شوهر بهم جملات اینچنینی بگن مثلا مرد به زنش بگه خدا اموات پدر مادرتو ببخشه بیامرزه که اینکارو کردی یا بگه خدا حفظشون کنه پدر مادرتو که تورو اینجور تربیت کردن یا ببخشه بیامرزتشون از این قبیل.

منبع: http://amanatekhoda.blogfa.com/post/20


برچسب‌ها: والدین, مادر, پدر, فرزند, کودک
  8   امیر امانی پور   | 


1-شاید کفشهای این طلبه ها همیشه خاکی و گلی باشد، شاید لباسهای آنها رنگ پریده و چروک باشد، شاید آنها پرستیژ اجتماعی بالایی نداشته باشند،شاید آنها تریبون نداشته باشند تا از رسانه ها خود را به میلیونها نفر عرضه کنند، شاید کلمات انها قلمبه سلمبه نباشد، شاید آنها در دهکده جهانی و دنیای مجازی شناخته شده نباشند، شاید آنها در یک خانه نمناک زندگی کنند، شاید وضع مالی مساعدی نداشته باشند، اما قلب آنها عاری از هرگونه آلایشی است ، اخلاص آنها مثال زدنی است، تکلیف گرائی خود را در آنها معنا کرده است، آنها هیچگاه بفکر مطرح کردن خود نبوده اند، آنها دنبال پست و مقام نبوده اند، آنها ارتباط چهره به چهره موثر را بر بینندگان مجازی بی اعتنا ترجیح داده اند، آنها روستائیان بی ادعا و محروم را بر برخی از شهریهای پرادعای بی عمل ترجیح داده اند،آنها زندگی ساده و بی آلایش را بر زندگی رفاه زده ترجیح داده اند، بواقع آنها وظیفه طلبگی را بر همه  چیز ترجیح داده اند ، اینها طلبه های طرح هجرت هستند.

2-چند سال پیش در حوزه علمیه  مساله ای مطرح شد با این مضمون که: طلبه ها باید برای تبلیغ دین مدتی را به مناطق محروم و دور افتاده بروند و یکی دو سالی را در آنجا ساکن شوند و به تبلیغ دین بپردازند، اگر چه برخی ها با این مساله مخالفت کردند و کار طلبگی را  تحصیل علم می دانستند اما برخی از طلاب که البته کم هم نبودند تصمیم گرفتند دل به دریا بزنند  از خیلی از مسائلی که در حوزه علمیه ارزش محسوب میشود دل بکنند و هر یک مدتی از عمر خود را در راستای ترویج اسلام و خدمت به محرومان صرف کنند و اینها طلبه های طرح هجرت نام گرفتند.

3-اما دل کندن از این ارزشها بسادگی نیست، دل کندن از لقب های رنگا و رنگ ، پست و مقام هایی که میتواند مورد تمجید قرار بگیرد، کرسیهای تدریس، باید خانواده را همراه خود کرد، طلبه ای که همسر او بزرگ شده شهر است و روستا را در حد یک تفریح میداند باید خود را با زندگی در آنجا وفق دهد باید نگاههای عاقل اندر سفیه آشنایان و خویشاوندان را بجان بخرد، باید حرفهایی که همسر او را یک آخوند دهاتی خطاب میکنند پذیرا باشد، باید از امکانات عمومی شهری دل بکند و بتواند خود را با زندگی سخت و محروم روستایی وفق دهد اگر چه در شعار گفتن آسان است اما در عمل این مساله در حد غیر ممکن است ، زندگی در روستا فرهنگ خاص خود را دارد روزگاری که همه شهریها بچه های خود را به مدرسه خصوصی میفرستند و یا کلاسهای زبان را برای فرزند خود تدارک میبینند تا او را برای تحصیل در خارج از کشور آماده کنند، این طلبه باید فرزند خود را به روستا ببرد روستایی که معلوم نیست مدرسه آن در چه وضعی است، وضعیت مسائل رفاهی نامعلوم است خبری از گاز نیست و خانم شهری چگونه خواهد توانست امورات خانه را بسامان برساند، آب لوله کشی نظمی ندارد اکثر اوقات آب قطع است، جاده روستایی خاکی است و ممکن است در طول زمستان مسدود باشد ، اما خانواده این طلبه ها که در اخلاص کمتر از همسر خود نیستند همه این مشکلات را بجان میخرند وراهی مناطق محروم میشوند.

4- تبلیغ در روستا اما روال خاص خود را دارد، باید همه قید وبندهای دست و پاکیر را کنار گذاشت باید خود را در کنار مردم دید باید مردمی بود ، زبان مردم در آنجا نه الفاظ سخت و پیچیده بلکه زبان آنها اخلاص است ، این طلبه ها یک نوع حس همذات پنداری با مردم برقرار میکنند و خود را با زندگی مردم وفق میدهند، راه اندازی نماز جماعت ، مراسمهای مذهبی و... اگرچه جزئی از وظیفه این طلبه ها است اما تبلیغ واقعی زندگی با مردم است، بر خلاف برخی از طلاب شهری که بعد از موعظه و سخنرانی از نظر مردم غایب میشوند و معلوم نیست که به گفته های خود باور دارد یا نه، طلبه  طرح هجرت دائم در نگاه مخاطبان خود است او با نوع رفتار و تعامل با مردم است که اسلام را تبلیغ میکند، تربیت غیر کلامی مهمترین ابزار آنها است، با بچه ها  بازی میکنند، با جوانان روستا میگوید و میخندد، با پیرمردان با احترام رفتار میکند با زنان بر اساس ادب و وقار رفتار میکند، دغدغه تحصیل کودکان را دارد وممکن است برای اداره بهتر مدرسه چندین بار راهی آموزش وپرورش شهر شود تا بتواند کمکی به روستائیان کند، امید دادن به جوانها و گشایش افق به آینده از دیگر کارهایی است که این طلبه ها انجام میدهند، حتی برای آسفالت شدن راه روستایی دغدغه دارد، درد و رنج مردم را بخوبی با گوشت و پوست لمس میکند از این رو از دعواهای پوچ سیاسی و لفاظی فاصله میگیرد ، و اینگونه مردمی بودن و اخلاص و عمل از او چهره ای محبوب میسازد که مکرر دیده میشود که وقتی این طلبه ها میخواهند روستا را ترک کنند همه روستائیان در وداع او گریه میکنند و...

5- اگر در مراکز دیگر برای نیروهای خود حق ماموریت تعریف میکنند حوزه علمیه  در اولین اقدام شهریه آنها را قطع میکند تا رگه حیاتی آنها بخطر بیفتد و بجای تشویق مالی آنها را در محدودیت قرار دهد، اگر در مراکز دیگر برای نیروهای خود تحصیل ضمن خدمت را در نظر میگیرند حوزه سختیهایی را در زمینه ادامه تحصیل آنها فراهم میکند تا انها در برخی از مواقع از ادامه تحصیل نا امید شوند ، بنظر میرسد حوزه علمیه باید دررفتار خود را با این دسته از طلاب محبت بیشتری را داشته باشد.

منبع: http://rezataran.blogfa.com/post/64/%d8%b7%d9%84%d8%a8%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%af%d8%a7%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d8%a8%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%88%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86


برچسب‌ها: طلبه, حوزه, طلاب, راه صالحین, تبلیغ
  4   امیر امانی پور   | 

یه گروه تشکیل داده بود که ماموریت ویژه ای داشت.
بچه های این گروه از طرف رهبرشون مامور بودن با دانشجوهایی که تو بعضی از زمینه ها ضعیف هستن، هم اتاق بشن و بعد از اینکه با طرف صمیمی شدن، یواش یواش مسایل اعتقادی و دینی رو بهشون یاد بدن.
اولش فکر می کردیم این کار بی فایده باشه؛ ولی بعدا نتایجش رو دیدیم.
مثلا بعضی از دانشجوها که حتی اعتقادی به حفظ ظاهر و پوشش لباس مناسب شانشون نداشات، بعد از یه مدتی نماز شب می خوندن.
حتی بعضیا اونقدر پیشرفت داشتن که لیاقت شهادت پیدا کردن.
بعضیا هم یه مسئولیت هایی گرفتن که به هر کسی نمی دادن و در ظاهر بالاتر از سن خدمتی شون بود.

خاطره ای از شهید محمد جعفر نصر اصفهانی/ جانم فدای اسلام، ص 58 و 59
منبع: http://epelak.blogfa.com/post-3658.aspx


برچسب‌ها: ماموریت, رهبر, نیکان, نصر اصفهانی, شهید
  16   امیر امانی پور   | 

دومین رئیس قوه قضائیه جمهوری اسلامی صادقانه خطاب به مردم ایران و خانواده شهدا گفت:
اگر بنده کاری کرده‌ام که نباید می‌کردم یا ترک فعلی کرده‌ام که باید انجام می‌دادم، از همه عذر می‌خواهم، از همه حلالیت می‌طلبم. من از طرف خودم حرف می‌زنم، به دیگران کاری ندارم. من از کارهای کرده و نکرده خودم نگرانم. اگر همه ما درست عمل کرده بودیم وضع این نبود. ولی گمان می‌کنم همه ما، همه مسئولین، از سابق تاکنون، باید از مردم عذرخواهی کنیم. ضرورت این کار البته برای مسئولینی که در لباس روحانیتند بیشتر است.

بالاخره روزگار عوض شده، مخاطبان، آقایان مردمی هستند که غالباً تحصیل کرده‌اند و شاید تحصیلات عالیه دارند. نباید فکر کنند علمای دین از دنیا بی‌خبرند. مرادم فقط اطلاع از مسائل جاری و سیاسی دنیا نیست، بلکه مسائل عمیق تر، مسائل فکری مردم که از قضا در زندگی آن‌ها هم تأثیر دارد و در دیانت آن‌ها تاثیرگذار است.
مسأله دیگر این که اگر روحانیت اعتباری دارد، مقبولیتی دارد، این اعتبار اصیل نیست، مال خود ماها نیست، این از جای دیگری است. این اعتبار مال دین است، مال پیامبر خدا (ص) و اهل بیت (ع) اوست. اگر مردم به روحانیت ارادت می‌ورزند، به واسطه این است که ماها را شاگرد مکتب امام صادق (ع) می‌دانند. ماها باید به لوازم این انتساب ملتزم باشیم. لازمه انتساب به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) این است که خود را پاک گردانیم، خودخواهی و خودمحوری را کنار بگذاریم.
اگر رفتار خارج از ضوابط تقوا و اصول مورد رضایت محمد و آل محمد (ص) از ما سر بزند، این می‌تواند در عقاید مردم، در اخلاق مردم اثر سوء بگذارد و مسئولیت آن بسیار سنگین است. مردم توقّع ندارند از من و شما رفتار خارج از حیطه تقوا و اخلاق اسلامی ببینند و حق هم دارند. توقع ندارند ببینند ما مبلّغ خودمان هستیم، اسلام را وسیله کرده‌ایم تا امور خودمان را پی بگیریم. اهل بیت (ع) هم استیکال به دین را مذمت کرده اند؛ استیکال به دین یعنی انسان دین را و ارادت مردم به دین را و اعتقادات مردم را نردبان ترقی خودش بکند.
این وجوه شرعیه‌ای که مردم در اختیار ما قرار می‌دهند، ارث پدری ما نیست. این را می‌دهند که به اسلام خدمت کنیم. صاحب حقیقی این مال (عجّل‌الله تعالی فرجه الشریف) وقتی که به اراده خداوند متعال تشریف بیاورند، این اموال را صرف تقویت اسلام می‌کنند، صرف اعتلای مسلمین می‌کنند. آقایان چنین تشخیص داده‌اند که اگر طلاب علوم دینی با این مال تقویت شوند که بتوانند وقت بیشتری را برای درس خواندن اختصاص دهند، به اسلام خدمت خواهند کرد.
البته وجوه شرعیه‌ای که به طلاب می‌رسد ناچیز است ولی همین هم به اعتبار خدمت به اسلام توزیع می‌شود؛ لذا آقایان محترم باید توجه داشته باشند ما در مقابل ولی‌الله اعظم (عجّل‌الله تعالی فرجه الشریف) مسئول هستیم. اگر درس خواندن ما به درد تقویت اسلام نخورد، به درد دینداری مردم نخورد، معلوم نیست چه وجهی پیدا می‌کند. از این ناحیه واقعاً باید نگران بود. ما اگر در لباس روحانیت هم نبودیم در قبال دین خدا وظیفه داشتیم، در مقابل همین نعمت‌های الهی موظف و مسئول بودیم، تا چه رسد به این که زندگی ما و اعتبار ما با خدمت به دین عجین شده است.
اگر این انقلاب ضایع شود، علاوه بر فرصت‌هایی که از یک ملت ضایع شده است، آبرو و اعتبار روحانیت شیعه هم مخدوش میشود. امروز ما از میراث آبرو و اعتباری بهره می‌بریم که طی قرن‌ها و با خون دل‌ها و مرارت‌ها فراهم آمده و خودخواهی ما یا کوتاهی ما یا بدون تأمل و تدبیر عمل کردن ما خسارت‌های سنگینی به بار می‌آورد. البته سنگ‌اندازی دشمنان و بدخواهان این انقلاب را هم نباید نادیده گرفت، ولی اگر خود ما درست عمل کنیم، هیچ عامل خارجی نمی‌تواند رابطه ما را با خدای تعالی و با مردم مسلمان خراب کند. آن چه نگران‌کننده است کارهایی است که عنایت حق تعالی را از ما بر می‌گرداند. خدای سبحان می‌فرماید: «ذلک بأنّ‌الله لم یک مغیّراً نعمة أنعمها علی قوم حتّی یغیّروا ما بأنفسهم». اگر عنایت خدا از ما برگشت، مردم هم از ما می‌برند. نه این که شخص من و جنابعالی مطرح باشیم، ممکن است مردم با رفتار من و شما از دین روی گردان شوند.
البته حق این است که عمل ما و قصور و تقصیرهای ما ربطی به مکتب نورانی اسلام و تشیع ندارد، ولی مع الاسف مردم این طور قضاوت نمی‌کنند. اگر از ما بدی ببینند به پای دین می‌گذارند. واقع این است که با همه برکاتی که این انقلاب و نظام داشته و دارد و مرهون فداکاری‌ها و خون‌های پاک است، قصور و تقصیرها هم زیاد است. گاهی کارهایی می‌کنیم که موجب یأس و بدگمانی مردم شده است. امروز جوان‌های زیادی اعتماد و علاقه شان سست شده است. ایمان‌هایی در معرض خطر است. این‌ها تلفات سنگینی است که باید جدی گرفته شود. اگر رفتار من، گفتار من، اخلاق و منش من، کوتاهی من، تزلزلی در ایمان حتی یک نفر ایجاد کرده باشد، کافی است که خواب از چشمم ربوده شود.
می خواهم از این فرصت استفاده کنم و خطاب به ملت شریف ایران، به خانواده‌های شهدا، به جانبازان، به همه کسانی که زحمت کشیده‌اند، عرض کنم ما خیرخواهانه پا در این راه گذاشتیم، اما شاید کوتاهی کرده ایم، شاید غفلت کرده ایم. اگر مشکلات و نارسایی‌هایی که هست به من مستند است، از همه عذر می‌خواهم. ما دلمان می‌خواست و می‌خواهد که ملت ما سربلند باشند، اخلاق و ایمان در میان جامعه ما رونق داشته باشد، ملت ما خوب زندگی کنند. اگر بنده کاری کرده‌ام که نباید می‌کردم یا ترک فعلی کرده‌ام که باید انجام می‌دادم، از همه عذر می‌خواهم، از همه حلالیت می‌طلبم. من از طرف خودم حرف می‌زنم، به دیگران کاری ندارم. من از کارهای کرده و نکرده خودم نگرانم. اگر همه ما درست عمل کرده بودیم وضع این نبود. ولی گمان می‌کنم همه ما، همه مسئولین، از سابق تاکنون، باید از مردم عذرخواهی کنیم. ضرورت این کار البته برای مسئولینی که در لباس روحانیتند بیشتر است.
عذرخواهی و حلالیت طلبی از ذوی الحقوق، سنت و سیره حسنه است. مردم ما می‌بینند ما خطاهای خودمان را، قصور و تقصیرهای سنگین خودمان را به روی خودمان نمی‌آوریم و حتی گاهی اوقات طلبکار هم می‌شویم! اما رئیس فلان کشور یا وزیر بهمان مملکت به خاطر یک اشکال که ممکن است به نظر ما مهم هم نباشد، عذرخواهی میکند. وقتی ما چنین عمل می‌کنیم، مردم از کجا بفهمند که این سنت حسنه، دستور اولیاء معصومین (ع) است.
حضرت امیرالمؤمنین (ع) به حاکم منصوبش دستور می‌دهد که اگر مردم گمان خطا و اشتباه و ظلم بر تو داشتند به ایشان توضیح بده، عذر خود را برای آنان بیان کن. رسول خدا (ص) با آن عظمتش، بنا به نقل مشهور، از مردم حلالیت طلبید و در مقابل ادعای یک نفر آدم عادی برای قصاص آماده شد. همه می‌دانیم که به نص قرآن کریم، پیامبر و اهل بیت علیهم السّلام معصومند و از آن‌ها گناه یا خطایی سر نمی‌زند. این که آن حضرت چنین کاری کرده است، شاید می‌خواسته به ما یاد بدهد که در برابر مردم چگونه عمل کنیم.
بگذارید مردم این‌ها را از ما هم ببینند؛ در ما حس مسئولیت ببینند. ببینند که ما خود را در برابر آنان مسئول می دانیم، آن‌ها را ولی نعمت خود می‌دانیم. مگر امام نمی‌فرمود این مردم ولی نعمت ما هستند. مگر ما از پیامبر خدا (ص) و ائمه (ع) بالاتریم؟. آن‌ها پاک و معصوم بودند و ما خطاکار و گنه کاریم. این چیزهایی که در سیره پیامبر (ص) و ائمه (ع) آمده، برای این نیست که آن‌ها را فقط در منابر یا سخنرانی‌ها برای مردم تعریف کنیم؛ بلکه باید پیش از همه خودمان به آن‌ها عمل کنیم. پس صادقانه به اشکالات اقرار کنیم و از خطاها عذرخواهی کنیم، تا صداقت ما دل مردم را گرم کند.
از این نترسیم که ما را متهم به عوام فریبی کنند. مردم از کلام ما، لحن صداقت را می‌فهمند. اگر صادقانه عذرخواهی کنیم و درصدد تدارک ما فات باشیم، مردم می‌فهمند، خدای تعالی هم یاری می‌کند. نکند خدای ناکرده از این همه تلاش و فداکاری نتیجه مطلوب نگیریم. نکند فردای قیامت پشیمانی و شرمندگی بر ما عارض شود. نکند آیندگان از ما به بدی یاد کنند. ذکر خیر بندگان اماره صلاح و سداد حکمرانان است.
نکته‌ای نیز باید در این جا عرض کنم و آن این که متأسفانه برخی از افراد، کورکورانه با تقلید از برخی اعمالی که در کشورهای غربی مد شده، برای این که خود را متمدن و پیشرو نشان دهند، مرتکب رفتارهایی می‌شوند که هیچ -گونه توجیه عقلی و منطقی ندارد. اگر کسی اعتقادات ما را قبول ندارد، خوب نداشته باشد، ولی این مجوز اهانت و هتک حرمت نیست.
آزادی بیان در هیچ منطق و فرهنگی به معنای آزادی اهانت نیست. در کشورهایی هم که خود را داعیه‌دار آزادی می‌دانند، گاهی اوقات برای اهانت به افراد مجازات‌هایی را در نظر می‌گیرند که شاید اگر فرد اهانت‌کننده به جای اهانت صدمه‌ای جسمی و جانی وارد کرده بود به آن مقدار مجازات نمی‌شد. مگر می‌توان گفت که اهانت به یک انسان مجاز نیست ولی اهانت به اعتقادات مبلیون‌ها انسان مجاز و بی‌اشکال است. کدام عقل و منطقی این را قبول می‌کند!؟
البته این به معنای مجاز نبودن نقد عقاید ما نیست. ما از این که کسی بیاید و با بیان منطقی بخواهد با ما در خصوص عقایدمان بحث و گفتگو نماید استقبال می‌کنیم و سیره ائمه اطهار (ع) و علمای امامیه همواره بر همین منوال بوده است، اما فاصله بین نقد علمی و اهانت زیاد است و مردم خود به راحتی می‌توانند فرق بین این دو را تشخیص دهند. به مردم عزیز هم عرض می‌کنم این اشکالات و نارسائی‌هایی که می‌بینند، این‌ها از ماست و مسئولیت آن هم با ماست. این‌ها ربطی به خدا و اسلام و تشیع و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ندارد.
اگر مردم به خاطر این مشکلات به من و امثال من تندی کردند، جای گله ندارد، اما اگر خدای ناکرده به دین و پیامبر (ص) و ائمه (ع) جسارت شد، باید متوجه بود عذری در این مورد پذیرفته نیست و باید پاسخ گوی آن در پیشگاه خدا و رسولش باشند.


برچسب‌ها: قوه قضائیه, ایران, نیکان, توبه, روحانیت
  15   امیر امانی پور   | 

مسجد خیلی کوچکی بود. برای نماز، دو سه صف بیشتر جمعیت نداشت. تازه رفته بودم آنجا. چند شبی گذشت تا اینکه یک شب طبق وظیفه بین دو نماز برایشان چند دقیقه ای صحبت کردم. یکی دو هفته ی بعد؛مسجد پر پر می شد. جا کم می آمد. از طرف مسجد کرامت آمدند و خواستند مرا به آنجا ببرند، مسجد کرامت بهترین و بزرگترین مسجد محله در مشهد بود. قبول کردم و رفتم.

چند وقتی نگذشته بود که ساواک مسجد کرامت را تعطیل کرد. مجبور شدم برگردم به همان مسجد قبلی. خیابان فردوسی، روبروی حمام زیبا، مسجد امام حسن علیه السلام.

اما به هر حال مسجد بیش از حد کوچک بود و جمعیت زیاد، رفتیم سراغ کسبه ی محل. طولی نکشید که مسجد، واقعا مسجد شد.


برچسب‌ها: مسجد کرامت, مشهد, نیکان, امام خامنه ایی, رهبری
  23   امیر امانی پور   | 

دومین رئیس قوه قضائیه جمهوری اسلامی صادقانه خطاب به مردم ایران و خانواده شهدا گفت:
اگر بنده کاری کرده‌ام که نباید می‌کردم یا ترک فعلی کرده‌ام که باید انجام می‌دادم، از همه عذر می‌خواهم، از همه حلالیت می‌طلبم. من از طرف خودم حرف می‌زنم، به دیگران کاری ندارم. من از کارهای کرده و نکرده خودم نگرانم. اگر همه ما درست عمل کرده بودیم وضع این نبود. ولی گمان می‌کنم همه ما، همه مسئولین، از سابق تاکنون، باید از مردم عذرخواهی کنیم. ضرورت این کار البته برای مسئولینی که در لباس روحانیتند بیشتر است.

بالاخره روزگار عوض شده، مخاطبان، آقایان مردمی هستند که غالباً تحصیل کرده‌اند و شاید تحصیلات عالیه دارند. نباید فکر کنند علمای دین از دنیا بی‌خبرند. مرادم فقط اطلاع از مسائل جاری و سیاسی دنیا نیست، بلکه مسائل عمیق تر، مسائل فکری مردم که از قضا در زندگی آن‌ها هم تأثیر دارد و در دیانت آن‌ها تاثیرگذار است.
مسأله دیگر این که اگر روحانیت اعتباری دارد، مقبولیتی دارد، این اعتبار اصیل نیست، مال خود ماها نیست، این از جای دیگری است. این اعتبار مال دین است، مال پیامبر خدا (ص) و اهل بیت (ع) اوست. اگر مردم به روحانیت ارادت می‌ورزند، به واسطه این است که ماها را شاگرد مکتب امام صادق (ع) می‌دانند. ماها باید به لوازم این انتساب ملتزم باشیم. لازمه انتساب به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) این است که خود را پاک گردانیم، خودخواهی و خودمحوری را کنار بگذاریم.
اگر رفتار خارج از ضوابط تقوا و اصول مورد رضایت محمد و آل محمد (ص) از ما سر بزند، این می‌تواند در عقاید مردم، در اخلاق مردم اثر سوء بگذارد و مسئولیت آن بسیار سنگین است. مردم توقّع ندارند از من و شما رفتار خارج از حیطه تقوا و اخلاق اسلامی ببینند و حق هم دارند. توقع ندارند ببینند ما مبلّغ خودمان هستیم، اسلام را وسیله کرده‌ایم تا امور خودمان را پی بگیریم. اهل بیت (ع) هم استیکال به دین را مذمت کرده اند؛ استیکال به دین یعنی انسان دین را و ارادت مردم به دین را و اعتقادات مردم را نردبان ترقی خودش بکند.
این وجوه شرعیه‌ای که مردم در اختیار ما قرار می‌دهند، ارث پدری ما نیست. این را می‌دهند که به اسلام خدمت کنیم. صاحب حقیقی این مال (عجّل‌الله تعالی فرجه الشریف) وقتی که به اراده خداوند متعال تشریف بیاورند، این اموال را صرف تقویت اسلام می‌کنند، صرف اعتلای مسلمین می‌کنند. آقایان چنین تشخیص داده‌اند که اگر طلاب علوم دینی با این مال تقویت شوند که بتوانند وقت بیشتری را برای درس خواندن اختصاص دهند، به اسلام خدمت خواهند کرد.
البته وجوه شرعیه‌ای که به طلاب می‌رسد ناچیز است ولی همین هم به اعتبار خدمت به اسلام توزیع می‌شود؛ لذا آقایان محترم باید توجه داشته باشند ما در مقابل ولی‌الله اعظم (عجّل‌الله تعالی فرجه الشریف) مسئول هستیم. اگر درس خواندن ما به درد تقویت اسلام نخورد، به درد دینداری مردم نخورد، معلوم نیست چه وجهی پیدا می‌کند. از این ناحیه واقعاً باید نگران بود. ما اگر در لباس روحانیت هم نبودیم در قبال دین خدا وظیفه داشتیم، در مقابل همین نعمت‌های الهی موظف و مسئول بودیم، تا چه رسد به این که زندگی ما و اعتبار ما با خدمت به دین عجین شده است.
اگر این انقلاب ضایع شود، علاوه بر فرصت‌هایی که از یک ملت ضایع شده است، آبرو و اعتبار روحانیت شیعه هم مخدوش میشود. امروز ما از میراث آبرو و اعتباری بهره می‌بریم که طی قرن‌ها و با خون دل‌ها و مرارت‌ها فراهم آمده و خودخواهی ما یا کوتاهی ما یا بدون تأمل و تدبیر عمل کردن ما خسارت‌های سنگینی به بار می‌آورد. البته سنگ‌اندازی دشمنان و بدخواهان این انقلاب را هم نباید نادیده گرفت، ولی اگر خود ما درست عمل کنیم، هیچ عامل خارجی نمی‌تواند رابطه ما را با خدای تعالی و با مردم مسلمان خراب کند. آن چه نگران‌کننده است کارهایی است که عنایت حق تعالی را از ما بر می‌گرداند. خدای سبحان می‌فرماید: «ذلک بأنّ‌الله لم یک مغیّراً نعمة أنعمها علی قوم حتّی یغیّروا ما بأنفسهم». اگر عنایت خدا از ما برگشت، مردم هم از ما می‌برند. نه این که شخص من و جنابعالی مطرح باشیم، ممکن است مردم با رفتار من و شما از دین روی گردان شوند.
البته حق این است که عمل ما و قصور و تقصیرهای ما ربطی به مکتب نورانی اسلام و تشیع ندارد، ولی مع الاسف مردم این طور قضاوت نمی‌کنند. اگر از ما بدی ببینند به پای دین می‌گذارند. واقع این است که با همه برکاتی که این انقلاب و نظام داشته و دارد و مرهون فداکاری‌ها و خون‌های پاک است، قصور و تقصیرها هم زیاد است. گاهی کارهایی می‌کنیم که موجب یأس و بدگمانی مردم شده است. امروز جوان‌های زیادی اعتماد و علاقه شان سست شده است. ایمان‌هایی در معرض خطر است. این‌ها تلفات سنگینی است که باید جدی گرفته شود. اگر رفتار من، گفتار من، اخلاق و منش من، کوتاهی من، تزلزلی در ایمان حتی یک نفر ایجاد کرده باشد، کافی است که خواب از چشمم ربوده شود.
می خواهم از این فرصت استفاده کنم و خطاب به ملت شریف ایران، به خانواده‌های شهدا، به جانبازان، به همه کسانی که زحمت کشیده‌اند، عرض کنم ما خیرخواهانه پا در این راه گذاشتیم، اما شاید کوتاهی کرده ایم، شاید غفلت کرده ایم. اگر مشکلات و نارسایی‌هایی که هست به من مستند است، از همه عذر می‌خواهم. ما دلمان می‌خواست و می‌خواهد که ملت ما سربلند باشند، اخلاق و ایمان در میان جامعه ما رونق داشته باشد، ملت ما خوب زندگی کنند. اگر بنده کاری کرده‌ام که نباید می‌کردم یا ترک فعلی کرده‌ام که باید انجام می‌دادم، از همه عذر می‌خواهم، از همه حلالیت می‌طلبم. من از طرف خودم حرف می‌زنم، به دیگران کاری ندارم. من از کارهای کرده و نکرده خودم نگرانم. اگر همه ما درست عمل کرده بودیم وضع این نبود. ولی گمان می‌کنم همه ما، همه مسئولین، از سابق تاکنون، باید از مردم عذرخواهی کنیم. ضرورت این کار البته برای مسئولینی که در لباس روحانیتند بیشتر است.
عذرخواهی و حلالیت طلبی از ذوی الحقوق، سنت و سیره حسنه است. مردم ما می‌بینند ما خطاهای خودمان را، قصور و تقصیرهای سنگین خودمان را به روی خودمان نمی‌آوریم و حتی گاهی اوقات طلبکار هم می‌شویم! اما رئیس فلان کشور یا وزیر بهمان مملکت به خاطر یک اشکال که ممکن است به نظر ما مهم هم نباشد، عذرخواهی میکند. وقتی ما چنین عمل می‌کنیم، مردم از کجا بفهمند که این سنت حسنه، دستور اولیاء معصومین (ع) است.
حضرت امیرالمؤمنین (ع) به حاکم منصوبش دستور می‌دهد که اگر مردم گمان خطا و اشتباه و ظلم بر تو داشتند به ایشان توضیح بده، عذر خود را برای آنان بیان کن. رسول خدا (ص) با آن عظمتش، بنا به نقل مشهور، از مردم حلالیت طلبید و در مقابل ادعای یک نفر آدم عادی برای قصاص آماده شد. همه می‌دانیم که به نص قرآن کریم، پیامبر و اهل بیت علیهم السّلام معصومند و از آن‌ها گناه یا خطایی سر نمی‌زند. این که آن حضرت چنین کاری کرده است، شاید می‌خواسته به ما یاد بدهد که در برابر مردم چگونه عمل کنیم.
بگذارید مردم این‌ها را از ما هم ببینند؛ در ما حس مسئولیت ببینند. ببینند که ما خود را در برابر آنان مسئول می دانیم، آن‌ها را ولی نعمت خود می‌دانیم. مگر امام نمی‌فرمود این مردم ولی نعمت ما هستند. مگر ما از پیامبر خدا (ص) و ائمه (ع) بالاتریم؟. آن‌ها پاک و معصوم بودند و ما خطاکار و گنه کاریم. این چیزهایی که در سیره پیامبر (ص) و ائمه (ع) آمده، برای این نیست که آن‌ها را فقط در منابر یا سخنرانی‌ها برای مردم تعریف کنیم؛ بلکه باید پیش از همه خودمان به آن‌ها عمل کنیم. پس صادقانه به اشکالات اقرار کنیم و از خطاها عذرخواهی کنیم، تا صداقت ما دل مردم را گرم کند.
از این نترسیم که ما را متهم به عوام فریبی کنند. مردم از کلام ما، لحن صداقت را می‌فهمند. اگر صادقانه عذرخواهی کنیم و درصدد تدارک ما فات باشیم، مردم می‌فهمند، خدای تعالی هم یاری می‌کند. نکند خدای ناکرده از این همه تلاش و فداکاری نتیجه مطلوب نگیریم. نکند فردای قیامت پشیمانی و شرمندگی بر ما عارض شود. نکند آیندگان از ما به بدی یاد کنند. ذکر خیر بندگان اماره صلاح و سداد حکمرانان است.
نکته‌ای نیز باید در این جا عرض کنم و آن این که متأسفانه برخی از افراد، کورکورانه با تقلید از برخی اعمالی که در کشورهای غربی مد شده، برای این که خود را متمدن و پیشرو نشان دهند، مرتکب رفتارهایی می‌شوند که هیچ -گونه توجیه عقلی و منطقی ندارد. اگر کسی اعتقادات ما را قبول ندارد، خوب نداشته باشد، ولی این مجوز اهانت و هتک حرمت نیست.
آزادی بیان در هیچ منطق و فرهنگی به معنای آزادی اهانت نیست. در کشورهایی هم که خود را داعیه‌دار آزادی می‌دانند، گاهی اوقات برای اهانت به افراد مجازات‌هایی را در نظر می‌گیرند که شاید اگر فرد اهانت‌کننده به جای اهانت صدمه‌ای جسمی و جانی وارد کرده بود به آن مقدار مجازات نمی‌شد. مگر می‌توان گفت که اهانت به یک انسان مجاز نیست ولی اهانت به اعتقادات مبلیون‌ها انسان مجاز و بی‌اشکال است. کدام عقل و منطقی این را قبول می‌کند!؟
البته این به معنای مجاز نبودن نقد عقاید ما نیست. ما از این که کسی بیاید و با بیان منطقی بخواهد با ما در خصوص عقایدمان بحث و گفتگو نماید استقبال می‌کنیم و سیره ائمه اطهار (ع) و علمای امامیه همواره بر همین منوال بوده است، اما فاصله بین نقد علمی و اهانت زیاد است و مردم خود به راحتی می‌توانند فرق بین این دو را تشخیص دهند. به مردم عزیز هم عرض می‌کنم این اشکالات و نارسائی‌هایی که می‌بینند، این‌ها از ماست و مسئولیت آن هم با ماست. این‌ها ربطی به خدا و اسلام و تشیع و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام ندارد.
اگر مردم به خاطر این مشکلات به من و امثال من تندی کردند، جای گله ندارد، اما اگر خدای ناکرده به دین و پیامبر (ص) و ائمه (ع) جسارت شد، باید متوجه بود عذری در این مورد پذیرفته نیست و باید پاسخ گوی آن در پیشگاه خدا و رسولش باشند.


برچسب‌ها: حلالیت, بخشش, نیکان, تربیت, اسلام
  2   امیر امانی پور   | 



1. روشن بودن هدف یا داشتن چشم انداز و نقشه راه

 منظور این که هدف مجموعه/ تشکل باید مشخص باشد. اینکه قرار است چه بکند؟
مخاطبان اصلی‌اش چه کسانی‌اند؟
به کجا می‌خواهد برسد؟
چطور می‌خواهد برسد؟
و ...
گاهی افراد یا مجموعه‌ای فعالیتی را شروع می‌کنند و در میانه کار یادشان می‌رود برای چه و با چه هدفی شروع کرده‌اند و شیطان و زمانه و مشکلات، مسیر آنها را عوض کرد.
ما نهادها و گروه‌های فرهنگی و هنری بسیاری را سراغ داریم که با نیت‌های پاک و اهداف مقدس کاری را شروع کردند ولی با گذشت زمان و عدم توجه دائمی به اهداف و آرمانها و نداشتن چشم‌انداز، کم کم از مسیر اصلی و آرمانهای خود فاصله گرفتند و عمدتاً به سمت مسائل مادی و اقتصادی و حتی سیاسی کشیده شدند.

اگر هدف مجموعه‌ای به ویژه مخاطبان اصلی آن روشن و معین باشد با تمرکز توان و انرژی مجموعه به سمت آن هدف مشخص حرکت می‌کند و زودتر به این هدف خواهد رسید و به علت تمرکز قوا، اثرگذارتر و جریان‌سازتر خواهد بود؛ لذا به همراه هدف مشخص، باید تمرکز قوا و اولویت سنجی‌ها هم باشد. چه بسا مجموعه‌هایی اهداف مشخص دارند ولی به خاطر عدم تمرکز روی اهداف مهمتر و عدم رعایت اولویت‌ها، نتوانسته‌اند آن طور که باید و شاید، موفق و موثر باشند.
این مثال را همواره باید به خاطر داشت که نور معمولی آفتاب، کاغذ را نمی‌سوزاند، امّا اگر این نور را به وسیله ذره‌بین روی کاغذ متمرکز شود، کاغذ را می‌سوزاند.

2. شناسایی دقیق محیط یا اطلس جامع فرهنگی منطقه
هر مجموعه‌ای به این نیاز دارد که محیط پیرامونی یا محیط فعالیتش را دقیق بشناسد، گروههای همفکر، همسو و همکار و با تجربه‌های این زمینه را در منطقه شناسایی کند. چرا که این شناسایی و آشنایی می‌تواند به صورت‌های مختلف تعامل، همفکری، کار مشترک، استفاده از پتانسیل‌ها و ظرفیت‌های همدیگر و پرهیز از موازی کاری و ... بینجامد.
به تعبیری، نقشه ای جامع یا اطلس فرهنگی و اجتماعی از منطقه و محل فعالیت خود داشته باشد.


3. ارتباطات برنامه‌ریزی شده و ضابطه‌مند
قدرت اوّل هر مجموعه، ارتباطات آن است؛ ارتباط چه با مخاطب، چه با گروههای مرجع و چه با نیروهای خودی و چه با گروههای همفکر و همکار در شهر، منطقه و کشور. یکی از شروط توانمندی هر مجموعه، ارتباط است امّا اینگونه نیست که صرف ارتباط باعث توانمندی شود.
به تعبیری دیگر، ارتباط شرط لازم و نه شرط کافی توانمند کردن مجموعه است.
نکته قابل ذکر اینکه ارتباط با مسئولین، باید ضابطه‌مند و در راستای نیاز و از سر ضرورت باشند. چه بسا مجموعه‌هایی که فقط به خاطر ارتباطات بی‌ضابطه با نهادها و سیاسیون به انحراف رفته‌اند و ابزاری برای آنها شده‌اند.


4. بالا بردن فعالان مجموعه از لحاظ شخصی و شخصیتی
کسی که وارد فعالیت‌های گروهی می‌شود، باید از لحاظ روحیه و توانمندی با بقیه، از جمله کارمندان، مدیران، کارگران و ... فرق کند و از روحیه و انگیزه بالاتری برخوردار باشد.
با انگیزه‌تر، سختکوش‌تر، منظم‌تر، دلسوزتر، امیدوارتر و ... باشد. زود رنج و عجول نباشد.
مصرف‌گرا نیست و روحیه حرص و مصرف‌زدگی ندارد. اهل صبر و استقامت باشد.
مدل زندگی یا سبک زندگی یک فعال فرهنگی با دیگر فعالان فرق دارد.
چون کار فرهنگی با روحیه اداری و پشت میز نشینی خیلی فرق دارد.


5. داشتن نگاه جامع و همچنین جامعیت فکری
نگاه جامع اینکه مدیران مجموعه تا حد ممکن، جوانب مختلف کار و همچنین ظرفیت نیروها را بداند و با روحیات، مشکلات و دغدغه‌های آنها آشنا باشندو در سپردن کار متوجه این نکات و ظرایف باشند و در تربیت نیرو دقت شود.


6. نظم و برنامه‌ریزی
فعال یا مجموعه بی‌نظم و بی‌برنامه به جایی نمی‌رسد. این گونه فعالان و مجموعه‌ها همیشه تابع موج خواهند و زود جو زده خواهند شد. افراد و گروه‌های بی‌برنامه، از هر توصیه و پیشنهادی استقبال می کنند و همیشه آماده اجرای یک طرح یا برنامه جدید هستند بدون توجه به این که آیا این طرح یا پیشنهاد در راستای فعالیت‌ها و اهداف است یا خیر؟
چنین فعالیت‌های گوناگون و غیر مرتبط، هم فرد و هم مجموعه را خسته و در بلند مدت بی‌انگیزه و منحرف می‌کنند و حداقل این که فرصت را از دست می‌دهند و باعث پراکندگی و جدایی نیروهای مستعد از مجموعه می‌شود.


7. تمرین کار و فعالیت جمعی و الزام به تبعات آن
هر فعال و تشکلی برای نهادینه کردن گفتمان انقلاب و دغدغه‌هایش باید کار جمعی را در خودش نهادینه کند. از مطالعات دسته جمعی گرفته تا اردوهای جمعی و ... در کارهای جمعی خیر و برکتی است که در فعالیت‌های انفرادی نیست و بی جهت نیست که دین اسلام ما را به فعالیت‌ها و عبادات جمعی چون نماز جماعت، نماز جمعه و... توصیه کرده است؛ لذا هر فعال و هر مجموعه‌ای باید برای رسیدن به آرمان‌های بلند و متعالی‌اش، تک محوری و تک‌روی را کنار بگذارد
کار فرهنگی گروهی برای اینکه به نتیجه برسد باید لوازم آن رعایت شود. اگر وقتی فردی خارج از گروه، فعالیت هایی انجام می دهد که به ضرر گروه تشخیص داده شد باید برخورد شود. برخورد هم با افراد داخل مجموعه با خارج از مجموعه فرق دارد. اما متأسفانه غالب این برخوردها با افراط و تفریط همراه است و برای افراد رشد و سازندگی به همراه نمی آورد، بلکه کینه و کدورت یا غرور و تنبلی را فراهم می‌آورد.


8. استفاده از امکانات و ظرفیت‌های پیرامونی
هر فعال و تشکلی باید از امکانات پیرامونی نهایت استفاده را ببرد. درست است که اکثر امکانات در تهران و قم و چند شهر بزرگ متمرکز است ولی هر شهر و منطقه‌ای یک سری امکانات و ظرفیت‌هایی ویژه دارند که ابتدا باید آن امکانات و ظرفیت‌ها شناسایی شود و سپس برای آن برنامه‌ریزی شود. مثلاً شهری ممکن امامزاده یا مکان توریستی یا جاذبه گردشگری داشته باشد یا در مسیر یک جاده پر تردد و حیاتی باشد که خودش یک فرصت است.
محدودیت و کاستی در همه جا وجود دارد. هنر آن نیست که پس از تأمین همه شرایط و امکانات حرکت کنیم بلکه هنر آن است که درتنگناها و محدودیت‌ها و کمبودها، از حداقلها، بهترین استفاده را ببرییم.
اگر بخواهیم منتظر اصلاح همه کاستی‌ها و مطلوب شدن همه موجودها و تجهیز امکانات باشیم تا پس از فراهم شدن همه شرایط اقدام کنیم، باید بدانیم که هیچ وقت به چنین نقطه‌ای نخواهیم رسید. پس عاقلانه آن است که به جای تقاضای اکید توسعه امکانات، توجه شدید خود را به بهره‌گیری از امکانات موجود کنیم.
متأسفانه فعالان تشکل‌های فرهنگی یا دانشجویی بسیاری را می‌بینیم که همه فعالیت‌ها را با رسیدن پول و دریافت امکانات تعریف کرده‌اند و اگر پول و بودجه‌ای به آنها نرسد فعالیتی را انجام نمی‌دهند. این مشکل به صورت جدی در غالب تشکل‌های فرهنگی و دانشجویی ما وجود دارد.


9. مشورت و همفکری
مشورت و همفکری هم باید درون گروهی و بیرون گروهی باشد. اگر در کارها، مشورت نکنیم یا خلاف نظر جمع عمل کنیم، فعالان و همراهان ما در مجموعه دلسرد می‌شوند و با این روحیه کار تربیتی انجام نمی‌شود.


10. اطلاع‌رسانی در مورد فعالیت‌های خود
هر مجموعه‌ای برای فعالیت‌های خود باید اطلاع‌رسانی مناسبی را کند. اطلاع‌رسانی باعث الگودهی و انگیزه‌بخشی به دیگر مجموعه‌ها می‌شود. حداقلش اینکه دیگر شهرستان‌ها و مناطق هم در می‌یابند که جبهه فرهنگی انقلاب در سراسر کشور حضور دارد و سربازانی این علم را در شهر خویش زنده نگهداشته‌اند و... به بیانی، تداعی‌گر حفظ خاکریز و سنگر به صورت یک نفره است.
در جبهه مخالف گفتمان انقلاب اسلامی می‌بینیم که آنها به صورت منظم، منسجم و برنامه‌ریزی شده به اطلاع‌رسانی و تبلیغ افکار و آراء و محصولات خود می‌پردازند گویی چیزی غیر از آن وجود ندارد.


11. حفظ عزت نفس خود و تشکل
اگر مجموعه‌ای واقعاً نیاز به بودجه و امکانات دارد، عزت‌مندانه از آنها درخواست بودجه و امکانات کنید. کاسه گدایی به سمت مسئولین دراز کردن درست نیست. طرز درخواست بودجه و امکانات باید به گونه‌ای باشد که عزت نفس فرد و مجموعه لکه‌دار نشود.
حواسمان باشد که شعر زنده‌یاد دکتر سید حسن حسینی در مورد ما صادق نشود که گفت: «شاعری وام گرفت، شعرش آرام گرفت».
عزت نفس در برخورد با مدیران و مسئولین خود باعث رشد و شکوفایی و استقامت مجموعه در برابر خواست‌های جناحی و امیال افراد می‌شود.


12. پرهیز از اختلاط پسر و دختر
ایجاد محیط سالم برای هر فعالیتی ضروری است خصوصاً در این زمینه. محیطی که زمینه و امکان ارتکاب گناه را فراهم کند، محیط سالمی برای فعالیت فرهنگی و گروهی نیست. پرهیز از اختلاط چه در هسته شورای مرکزی و چه مخاطبان برنامه‌ها. چرا که هم عقوبت الهی دارد و هم اینکه مجموعه را قطعاً و یقیناً به انحراف می‌کشاند یا از هم فرو می‌پاشاند؛ لذا برای سالم بودن محیط فعالیت بسیار ارزش قائل شویم.


13. توجه به نیروهای همفکر و زیر مجموعه
مجموعه‌ای موفق و ماندگار است که اسباب رشد و تعالی همه جانبه نیروها را چه معرفتی و معنوی، چه اقتصادی و معیشتی به درستی فراهم کند. مثلاً در صورت نیاز مجموعه، نیروها را به کلاس‌ها و دوره‌های ویژه آموزشی و معرفتی (مثلاً ویراستاری، زبان، خبرنگاری، مستندسازی، تفسیر، معارف اسلامی و...) بفرستند.
بی توجهی به دغدغه‌ها، سئوالات، پیشنهادات و مشکلات همراهان و زیر مجموعه در آینده نزدیک تأثیر خودش را نشان می‌دهد و عموماً منجر به جدایی از مجموعه و یأس از فعالیت‌های فرهنگی گروهی می‌شود؛ لذا در فعالیت‌های گروهی، جلسات منظمی با فعالان و اعضا داشت تا همنوایی و هماهنگی و همفکری بیشتری بر مجموعه حاکم شود و همگان خود را مسئول رشد یا رکود مجموعه تلقی کنند و کار را از آن یک فرد یا مدیر مجموعه ندانند و همگان دلسوز مجموعه باشند.


14. پرهیز از تزریق بودجه بی‌برنامه
تزریق بودجه و امکانات برنامه‌ریزی نشده و غیرضروری باعث تنبلی و انحراف مجموعه می‌شود. افزایش بودجه و امکانات غیر ضروری و همچنین حقوق بی‌مبنا در موسسات فرهنگی اقتصادی، برای آنها سم است. از روحیه اصالت بودجه دست برداریم.
امکانات و بودجه غالباً نقشی کاتالیزوری دارند، یعنی به گسترش و تداوم کار کمک می‌کنند، نه این که اصل شروع یک فعالیتی باشند. اگر نگاه ما درست و تربیتی باشد، بدون بودجه هم می‌توان فعالیت گروهی و فرهنگی موثر داشت.


15. خوش قولی و خوش خلقی و پایبندی به تعهدات و قولها
بدون مبنا وعده ندهیم و توقع کاذب ایجاد نکنیم. اگر کاری را در یک وقت مورد انتظار نمی‌توانیم انجام بدهیم، بگوییم نمی‌توانیم. با عمل به حرف‌هایمان نشان دهیم که به حرف‌هایی که می‌زینم، هم اعتقاد داریم و هم اینکه پایبندیم. امری که متأسفانه بین مذهبی و حزب اللهی، خلاف آن، خیلی عادی و متعارف است!


16. تقسیم کار در مجموعه بر اساس شایسته‌سالاری
در هر مجموعه بر اساس شایسته‌سالاری و توانایی افراد، مسئولیت‌ها را تقسیم کنیم و بر اساس آقازادگی، طلبه و روحانی بودن، تهرانی بودن، بزرگتر بودن سنی و ... عمل نکنیم.


17. توجه به آموزش مداوم
تجربه نشان داده است هر انسانی پس از چندی فعالیت، نیاز به بازخوانی اهداف و آرمانها دارد و شارژ روحی و روانی و انگیزشی و آموزشهای جدید دارد تا بتواند با عزم و اراده‌ای جدی‌تر به ادامه فعالیت بپردازد. وقتی ما دائم در فعالیت باشیم و توجه به تقویت مبانی و مطالعات و تفکر در فعالیت‌هایمان کمرنگ شود، به مرور زمان استحاله می‌شویم. چون آدم کم مایه، محکوم افکار و برنامه‌های دیگران می‌شود.
غالب ما در فعالیت‌های خود چنان فعالیت می‌کنیم که از خود و همراهان غافل می‌شویم و هر روز یا هر هفته، چندین برنامه سنگین را انجام می‌دهیم و پس از آن یک ماه یا چند ماه استراحت می‌کنیم و آموزش را فقط به یک زمان خاصی اختصاص می‌دهند. این نوع برنامه‌ریزی در تشکل‌های دانشجویی بسیار دیده می‌شود. این اشتباه است که برخی از فعالان و مدیران مجموعه آموزش و مطالعه و افزایش بینش و مهارت را منوط به تابستان می‌دانند.
پس برای طول سال هم برای آموزش نیروها و مخاطبان، باید برنامه‌ریزی لازم را داشت.


18. اعتقاد و باور به برنامه و اهداف
هر فعال یا مجموعه‌ای باید به فعالیت‌ها و برنامه‌هایش ایمان و اعتقاد داشته باشد. اگر ایمان راسخ و باور به برنامه و فعالیت خود نداشته باشد، در انجام آن سستی می‌کند و با اندک مخالفت یا مانعی، از ادامه آن باز می‌ماند.
نکته دیگر اینکه وقتی مخاطب، آن اعتقاد لازم به کار و فعالیت را در خود پیشنهاد کننده فعالیت نمی‌بیند، به پیشنهادهای آن فعال فرهنگی و تربیتی، سوءظن پیدا می‌کند و آن را جدی نمی‌گیرد. تجربه نشان داده است که هر گاه فردی به پیشنهادها و طرح‌هایش باور داشته باشد در مخاطبان هم اثر می‌گذارد.
همچنانچه استاد اخلاقی که خودش مهذب و اخلاقی باشد، خواه ناخواه در مخاطبان اثر می‌گذارد هر چند فعالیت تدریسی خاص نداشته باشد. حضور او در میان مخاطبان یک نوع درس است و مخاطبان هم بدون اینکه بخواهند یا نخواهند از وی متأثر می‌شوند و این بیانگر تأثیر نیت و عمل فرد بر نیت و عمل مخاطبان است. ایمان و اعتقاد داشتن به هدف و کار باعث دلگرمی مخاطبان و باورپذیری فعالیت فرهنگی از سوی مخاطبان می‌شود.


19. استفاده از تکنولوژی و ابزارهای جدید
یکی از ضروریات فعالیت‌های فرهنگی استفاده از ابزارهای جدید است. چه بسا اگر فعالی یا تشکلی بخواهد فقط از طریق تبلیغ چهره به چهره گام بردارد، ممکن است دامنه فعالیتش محدود بماند و ولی با استفاده از ابزارهای جدید چون سایت و وبلاگ و... می‌تواند دامنه فعالیتش را گسترش دهد.


20. الگو شدن
متأسفانه یکی از مشکلات جدی در فعالیت فرهنگی و اجتماعی، نداشتن الگو در این زمینه است. چرا که عمده جوانان و معلمان و فعالان فرهنگی در شهرستانها نیازمند الگو اند و معرفی الگو به عنوان یک شیوه تأثیرگذاری و تبلیغ بسیار می‌تواند مورد استفاده قرار بگیرد. مثلاً فعال شدن مساجد و مدارس دهه اول انقلاب، یک الگوی موفق و کارآمدی برای مساجد و فعالان مساجد ما در زمان حاضر است.
نشریاتی چون ضمیمه جمهوری اسلامی و ماهنامه «سوره» شهید آوینی و «نیستان» سید مهدی شجاعی، الگویی برای فعالان فرهنگی و مطبوعاتی حال حاضر ماست؛ لذا اگر انسان در جایی پایگاهی قوی ایجاد کند یا مجموعه‌ای را خوب مدیریت کند می‌تواند فعالیت‌هایش را گسترش دهد.


* این مقاله چکیده و ویراسته سخنانی است که در گعده‌های آموزشی تشکیلاتی نشست فعالان جبهه فرهنگی در همدان ارائه شده است که به مدت 3 روز (پنجم تا هفتم آبان 1389) در اردوگاه ابوذر همدان برگزار شده است.

ویرایش: امیر امانی پور

منبع: نشریه راه (دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی)، شماره 50 و 51، 1389


برچسب‌ها: کار گروهی, کار فرهنگی, نشریه راه, نیکان, مدیریت
  7   امیر امانی پور   | 


ما باید دعوت بکنیم

و دعوت ما به خود نباشد،

دعوت به دنیا نباشد،


دعوت به خدا باشد.


برچسب‌ها: نفس, دعوت, خدا, معلم, نیکان
  6   امیر امانی پور   | 



در یک سمینار سراسری کشوری، که با موضوع “مسجد، نماز و کار تربیتی” برگزار شده بود، امام جماعت یکی از مساجد پر رونق تهران بزرگ می‌گفت: در بدو ورود به مسجد و پذیرفتن منصب امام جماعتی، به نزدیکترین مدارس راهنمایی و دبیرستان محل رفتن و نام و آدرس دویست نوجوان منطقه را از مسؤلان مدرسه گرفتم، سپس کارت‌های دعوت نامه شکیل و زیبایی تهیه نمودم و به خانه همه آن‌ها فرستادم؛ متن دعوت نامه این گونه بود:

دوست خوبم آقای ........................
سلام علیکم

اینجانب روحانی جدید مسجد محله شما هستم و خیلی دوست دارم نظرات ارزشمند شما را درباره برنامه‌های آینده این مسجد بدانم و به آن عمل کنم لذا خواهشمندم در مراسمی که به همین مناسبت ترتیب داده شده است حتما شرکت نمایید.

این امام جماعت با ذوق و خوش قریحه می‌گفت: با این کار ۱۸۷ نفر از دویست میهمان دعوت شده نوجوان به مراسم، در آن شرکت کردند و بعدها ۱۸۰ نفرشان مسجدی شده و به عضویت در برنامه‌های پایگاه در آمدند.


اهم دلایل موفقیت این تجربه عبارتند از:
۱- ابتکار عمل و نوآوری امام جماعت در طراحی مراسم معارفه
۲- ابتدا به سراغ نوجوانان محله رفتن که آمادگی بیشتری برای پذیرش این گونه دعوت‌ها دارند.
۳- به مخاطبان نوجوان و جوان شخصیت دادن از طریق ارسال دعوت نامه برای تک تک آن‌ها
۴- مهم دانستن نظرات مخاطبان و شریک نمودن آن‌ها در اجرای برنامه‌ها
۵- زمینه‌سازی مناسب برای جذب مخاطبان در همان جلسه معارفه یا دیدار اولیه



منبع:   http://www.onway.ir/?p=738


برچسب‌ها: کارت دعوت, کارت پستال, ایده و ابتکار, نیکان, مسجد
  10   امیر امانی پور   | 

خاطرات خواندنی
حاج آقا محمد ابراهیم مروستی
از تبلیغ در روستای ده سلیمان عنبرآباد
محرم 1390

اولین باری بود که تبلیغ می رفتم جایی که مردم در کپر زندگی می کردند. دستشویی صحرایی بود برق نداشتند موبایل آنتن نمی داد حمام نداشتند آب چشمه هم حداقل یک کیلومتر فاصله داشت و حداقل نود درصد مردها معتاد بودند اسم این روستا ده سلیمان بود حداقل شش ساعت از مرکز رودبار (اسلام آباد) فاصله داشت در کوه و کمر، در اینجا اولین باری بود که روحانی برای تبلیغ می رفت میزبان من اسمش دورمحمد بود که خودش هم معتاد بود و هفت بچه داشت که هیچ کدام هم ازدواج نکرده بودند من شبها در چادر مدرسه می خوابیدم چادر مدرسه خیلی سرد بود آتش هم نمی شد روشن کرد چون دود بیرون نمی رفت خیلی سرما کشیدم تا صبح ده بار از خواب به خاطر سرما بیدار می شدم دو روز آخر به خاطر سرمای شدید برای اذان صبح تیمم کردم بلاخره سرما کار خودش را کرد سرما خوردم آب بینی ام همیشه می آمد یک روز هم تب کردم اونجا خیلی مگس داشت یک روز هم بعد از نماز عصر دعای فرج می خواندم مگس داخل حلقم رفت حالم داشت به هم می خورد اونجا بز داشتند بزها خیلی کوچک بودند همیشه هم داخل کپرها می آمدند و همه چیز را به هم می ریختند یک دفعه بعد از نماز صبح که خوابیده بودم دیدم یک چیزی کنارم تکان می خورد پتو رو که کنار زدم دیدم یک بزه! خیلی تعجب کردم اونجا دستشویی صحرایی بود. یک دفعه که دستشویی رفته بودم همینکه شلوارم رو کشیدم بالا دیدم یک نفر با گوسفندهاش بالای سرمه خیلی خجالت کشیدم

اونجا هیچی از وسایل بهداشتی مثل صابون، بتادین و الکل نبود دستم بدجوری زخم شده بود بعد هم چرک کرده بود دیگه دیدم هیچی ندارند و دستم چرک کرده نمک روی زخم پاشیدم زخمم خیلی می سوخت آتش گرفتم اونجا همه مثل برادر و خواهر بودند محرم و نامحرمی را رعایت نمی کردند خیلی فقیر و بدبخت بودند صبحانه نان با یک لیوان چای با دو تا قند می خوردیم شکر هم نداشتند لیوان هم سه تا بیشتر نبود ولی هفت نفر بودند من می خوردم بعد بقیه چای می خوردند ناهار به قولی آبگوشت بود یه تیکه استخوان که یک ذره هم گوشت داشت با یه کم نخود شده بود آبگوشت، نخودها را با سنگ خورد می کردند.

روستای تم سرخ شهرستان قلعه گنج استان کرمان

21/10/90

ساعت 5 صبح بلند شدم که دیدم باید بروم حمام این روستا هم که حمام نداشت هوا خیلی سرد بود یک بطری آب که داخل اتاق بود با عبا و کاپشن برداشتم رفتم دستشویی، اونجا غسل کردم توی دستشویی، هوا خیلی سرد بود داشت گریه ام درمی آمد تازه کف دستشویی هم که خاک بود گل شد همه اش مراقب بودم که کسی من رو نبینه با یک مصیبتی غسل کردم عبا رو روی سرم انداختم و آمدم کپر نماز صبح خواندم، درست زمان غسل کردن اذان صبح شده بود که متأسفانه نتوانستم بروم نماز جماعت

در اینجا چون چاه های آب گازوئیلی است و گازوئیل هم به دلیل حذف یارانه ها گران شده (لیتری 150 تومان) روزی حداقل چهل هزار تومان خرج گازوئیل یک موتور آب می شه دیگر نمی صرفه که موتور آب راه بندازند به همین دلیل چاهها خوابیده اگر چاه را هم بخواهند برقی کنند حداقل باید 5 - 6 میلیون هزینه کنند ولی چون این پول را ندارند و خشکسالی هم بیداد می کنه تقریباً کشاورزی از بین رفته

اینجا آب لوله کشی که ندارد هیچ؛ بلکه آب چاه هم شور و غیر قابل آشامیدن و غیر بهداشتی است با تانکر آب به اینجا می آورند هر تانکری 14 هزار تومان. مردم برای شستن لباس ها باید حداقل یک کیلومتر راه بروند تا به موتور آب برسند. زن ها لباس ها و ظرفها را داخل تشت گذاشته و روی سر می گذارند

بعد از طرح هدفمندی یارانه ها هر کیسه آرد 500 تومانی شده کیسه ای 20 هزار تومان

28/10/90

امروز بعد از برگزاری کلاس برای بچه های راهنمایی رفتیم موتور آب برای استحمام دور خودم چند تا چوب زدم با پلاستیک بستمش تا کمتر باد بخورم بعد در هوای آزاد حمام کردم از خنده دیگه مرده بودم، حمام صحرایی!

2/11/90

رفتیم سر موتور آب برای حمام، موتور چاه خاموش بود بنده خدا، پرویز برای اینکه من برم حمام رفت یک دبه 20 لیتری گازوئیل پر کرد و اومد دم موتور آب، تا خونه 20 دقیقه فاصله داشت بعد دو عدد باطری به آن وصل کرد تا استارت بزند

3/11/90

امروز متوجه شدم که بیشتر بچه های مدرسه کیف ندارند و کتاب و دفترشان را در دستشان می گیرند ناراحت شدم از این همه تنگ دستی و فقیری.

5/11/90

با کرامت نشسته بودیم که بحث محرم و نامحرم شد کرامت گفت مگه دختر عمو و پسر عمو نامحرم نیستند گفتم خوب آره گفت پس چرا من هرچه به فامیل می گویم قبول نمی کنند. خیلی تعجب کردم انتظار چنین حرفی را نداشتم وقتی بیشتر سؤال کردم دیدم اوضاع خیلی بیریخته اینجا محرم و نامحرم به راحتی با هم دست می دهند.

داشتم در مورد محرم و نامحرم سخنرانی می کردم که یکی از خانمها گفت حاج آقا ما چیکار کنیم آقایون می آیند طرفمون دست می دهند یه آقایی هم برگشت گفت حاج آقا ما چیکار کنیم خانم ها می آیند دست می دهند.

کلی در مورد غسل جنابت توضیح دادم بعد از پایان توضیحات یه پیرمرد بلند شد و در حال خارج شدن از مجلس گفت خدا رو شکر 60 سال از خدا عمر گرفتم و 6 تا بچه دارم ولی هنوز یک بار غسل جنابت به گردنم نیومده. اللهم عجل لولیک الفرج


برچسب‌ها: عنبر آباد, خاطرات تبلیغ, مرودستی, نیکان, اردو جهادی
  14   امیر امانی پور   | 

امام خامنه ایی:

بسیج سیاسی است، اما سیاست‌زده نیست، سیاسی‌کار نیست، جناحی نیست؛

بسیج مجاهد است، اما بی‌انضباط نیست، افراطی نیست؛

بسیج عمیقاً متدین و متعبد است، اما متحجر نیست، خرافی نیست؛

بسیج بابصیرت است، اما ازخودراضی نیست؛

بسیج اهل جذب است - گفته‌ایم جذب حداکثری - اما اهل تسامح در اصول نیست؛

بسیج غیور است،

پاسدار خطوط فاصل است؛

بسیج طرفدار علم است، اما علم‌زده نیست؛

بسیج متخلق به اخلاق اسلامی است، اما ریاکار نیست؛

بسیج در کار آبادکردن دنیاست، اما خود اهل دنیا نیست.


6/9/90


برچسب‌ها: بسیج, امام خامنه ایی, شجره طیبه, صالحین, نیکان
  14   امیر امانی پور   | 


یکی از دوستان، چند سال پیش می‌گفت شبی بر منبری در مورد علامه امینی (ره) صحبتی بود و من بچه‌ها خردسالم را با خودم بردم که اسم «امینی» به گوششان بخورد. از آن شب این حرف او مثل کلید شد برایم و گاهی یادم می‌افتد و بدردم می‌خورد! چند روز پیش داشتم مبحث آناتومی اعصاب سر را می‌گفتم سر کلاس. در دسته این بندی اعصاب گفتم:

اعصاب یا «حسی» هستند یا «حرکتی» و یا «حسی - حرکتی» و بعد شروع کردم به تعریف اعصاب حسی، حرکتی و تقسیم زوج‌های دوازده‌گانه اعصاب مغزی به این سه گروه.

نام یکی دو عصب از اعصاب حسی را نوشته بودم روی وایت برد که نمی‌دانم چرا یاد آن جمله بالا افتادم و برگشتم به کلاس گفتم: «البته این تعریفی که برای اعصاب حسی گفتیم، تعریف ما نیست؛ ما معتقدیم که حواس با روح الهی درک می‌شوند و این حرف که پیامهای حسی در مراکز عصبی تحلیل می‌شوند و آنگاه پیامهای بصری یا شنوایی ادارک می‌شوند معلوم نیست حرف درستی باشد!!» این را که گفتم نگاه‌های عاقل اندر سفیه بچه‌ها از روی جزواتشان متوجه من شد!
اما کسی سؤالی نپرسید. چند لحظه به سکوت گذشت... بدون توضیح رد شدم و ادامه درس را گرفتم!
مطمئن بودم که هیچکدام از دانشجوها پی این حرف را که وصله ناجور درس آناتومی اعصاب سر است، نخواهد گرفت. اما مطمئن بودم که به گوششان می‌خورد! همین را می‌خواستم.
 
سخت‌ترین بخش درس دادن، خود درس را ندادن است!

منبع: http://scalpel.blogfa.com/post-287.aspx


برچسب‌ها: معلم نمونه, نیکان, خاطرات تدریس, شجره طیبه, صالحین
  23   امیر امانی پور   | 


مقام معظم رهبری: کتاب آذر یزدی همان چیزی بود که دنبالش می گشتم 

رهبر معظم انقلاب با تجلیل از آثار مهدی آذریزدی فرمودند که در زمان طاغوت «برای بچه های کوچک، دستمان خالی بود، تا اینکه کتاب ایشان را من پیدا کردم. نگاه کردم دیدم این از جهات متعددی، از دو سه جهت، همان چیزی است که من دنبالش می گردم.»
پایگاه اینترنتی دفتر حفظ و نشر آثار آیة ا... العظمی خامنه ای، متن کامل بیانات رهبر معظم انقلاب درباره مرحوم مهدی آذریزدی را که در دیدار با نخبگان استان یزد در سال 86 ایراد فرمودند منتشر کرده است که متن آن را اینجا می خوانید:
«نکته دوم در مورد آقای آذریزدی آن است که ال؛ ن اطلاع دادند ایشان در این جلسه نشسته اند و ظاهراً بیمار هم بودند و با حال بیماری زحمت کشیده اند و آمده اند.»
من چندی پیش در یک برنامه تلویزیونی دیدم که از ایشان تجلیل کرده بودند. من با اینکه وقتم هم کم است، از وقتی تلویزیون را روشن کردم و دیدم که از ایشان دارد تجلیل می شود، پای آن برنامه نشستم، صحبتهای خود ایشان را هم گوش کردم.
ایشان در آنجا می گفتند که در طول آن سالهای پیش از انقلاب هیچ کس کمترین تشکری، تقدیری از این مرد زحمتکش و خدوم نکرده. آن برنامه را که من دیدم، نکته ای در ذهنم بود و دلم خواست که آن را یک وقتی به ایشان بگویم، فکر می کردم دیگر امکان ندارد و عملی نیست؛ کجا حالا ما آقای آذر یزدی را زیارت کنیم! حالا تصادفاً امشب ایشان اینجا هستند.
آن نکته این است که من خودم را از جهت رسیدگی به فرزندانم، بخشی مدیون این مرد و کتاب این مرد می دانم. آن وقتی که کتاب ایشان درآمد - اول هم به نظرم دو جلد، سه جلد، تا آنوقتی که من اطلاع پیدا کردم، از این کتاب درآمده بود؛ «قصه های خوب برای بچه های خوب» - من رفتم تورق کردم. بچه های ما داشتند به دوران مُراهقی - یعنی نزدیکی به بلوغ - می رسیدند، دوره هم دوره طاغوت بود و همه عوامل در جهت گمراه سازی ذهن و دل جوان حرکت می کرد. من دلم می خواست چیزی باشد که جوانهای ما با او هدایت شوند و جاذبه هم داشته باشد. خب، کتاب خوب که خیلی بود. بنده فهرست پیشنهادی کتاب می نوشتم و بین جوانهای دانشجو و دانش آموزهای سطوح بالای دبیرستانها پخش می شد، اما برای بچه های کوچک، دستمان خالی بود، تا اینکه کتاب ایشان را من پیدا کردم. نگاه کردم دیدم این از جهات متعددی، از دو سه جهت، همان چیزی است که من دنبالش می گردم. به نظرم دو جلد یا سه جلد آنوقت چاپ شده بود، خریدم. بعد هم دنبالش گشتم تا اینکه جلد پنجم به نظرم یا ششم - حالا درست نمی دانم، یادم نیست - درآمد؛ بتدریج چاپ شد و من رفتم تهیه کردم و برای فرزندانم خریدم.
نه فقط فرزندان، بلکه در سطح شعاع ارتباطات فامیلی و دوستانه، هر جا دستم رسید و فرزندی داشتند که مناسب بود با این قضیه، این کتاب ایشان را معرفی کردم.
خواستم این حق شناسی را من به نوبه خود کرده باشم. ایشان یک خلائی را در یک برهه از زمان برای زنجیره طولانی فرهنگی این کشور پر کردند. این کار، باارزش است. خداوند از شما - آقای مهدی آذریزدی! - این خدمت را قبول کند و مأجور باشید. این ستایشهای زبانی و اینها، اجر کارهایی که با اخلاص انجام گرفته باشد، نمی شود؛ اجر کار مخلصانه را خدا باید بدهد و خدا هم خواهد داد.

منبع: http://www.qudsdaily.com/archive/1388/html/4/1388-04-20/page6.html


برچسب‌ها: ادبیات کودک و نوجوان, نیکان, کودک و نوجوان, مهدی آذر یزدی, قصه های خوب
  17   امیر امانی پور   | 

به علم و سواد تشویق می‌کرد، کودکان اصحابش را وادار کرد که سواد بیاموزند، برخی از یارانش را فرمان داد زبان سریانی بیاموزند. می‌گفت :
«دانشجویی بر هر مسلمان فرض و واجب است» (بحارالانوار، ج 1، ص. 177 ) .

و می فرمود :
«حکمت را در هر کجا و در نزد هر کس و لو مشرک یا منافق یافتید».
از او اقتباس کنید « (بحارالانوار، ج 2، ص 97 و 99) .»

و فرمودند :
«علم را جستجو کنید و لو مستلزم آن باشد که تا چین سفر کنید» (بحارالانوار، ج 1، ص. 177 )

این تاکید و تشویقهای پیامبر بزرگ اسلام (ص) درباره علم سبب شد که مسلمین با همت و سرعت بی‌نظیری به جستجوی علم در همه جهان پرداختند.
 
وحـی و نبوت ص ۱۴۲ نوشته شهید استاد مرتضی مطهری


برچسب‌ها: روز معلم, ویژگی معلم, معلم و مربی, نیکان, طرح صالحین
  23   امیر امانی پور   | 


سخنی زیبا از امام صادق علیه السلام ارزش و مقام معلم خوب را روشن می سازد.

حضرت می فرماید:
«تمامی جنبندگان روی زمین و ماهی های دریا و هر کوچک و بزرگ در زمین و آسمان خدا، برای آموزگار خوب طلب آمرزش می کنند».


منبع: http://velayat-133.blogfa.com/post-139.aspx


برچسب‌ها: روز معلم, ویژگی معلم, معلم و مربی, نیکان, طرح صالحین
  23   امیر امانی پور   | 


از سخنان آیت الله بهجت رحمه الله علیه:

منشأ این قدر تفاوت بین ما و علمای گذشته که صاحب آن همه کرامات بودند و علّت عقب ماندگی ما از آنها چیست؟ باید منشأ آن را پیدا کرد.

با این که آنها هم همین کارهایی را که ما به آن مشغولیم از قبیل درس و مباحثه و تدریس و تلمذ و نوشتن انجام می دادند. آیا علّت آن است که آنها مستحبات را به جا می آوردند؟
 
 گمان می کنم اگر تفحص کنیم، پیدا می کنیم که فرق ما و آنها در چیست.

با این که امکانات زندگی آنها از ما کمتر بود، ولی حرکتشان بیش از ما و نتیجه ی کارشان بیشتر بود. ما با اتوبوس و هواپیما در مدّت حدود یک ساعت (یا کمتر و یا بیشتر) از تهران به اصفهان می رویم و به منبر می رویم. ولی چه قدر در مردم اثر گذاشته ایم؟ و چه قدر مردم را اصلاح کرده ایم؟

ولی آنها همین فاصله را در طول یک ماه و یا یک هفته و یا چند روز می رفتند. با این حال، خدا می داند که مردم زمانشان چه قدر رو به راهتر بودند و چه قدر علما آثار مثبت در میان آنها گذاشته اند.
 
ما در بیت المال زیاد تصرّف می کنیم و به مختصر قانع نمی شویم، ولی آنها کم تصرّف می کردند. با این حال، نتیجه ی کار ما کم و نتیجه ی کار آنها زیاد بود. در هر حال، باید ببینیم ما بِهِ الإِمْتیاز ما و علمای گذشته چیست؟
 
بعضی از آنها در رکوع و سجده فقط سه مرتبه «سبحان اللّه» می گفتند. ماکه بیشتر می گوییم، چرا کار ما بی نتیجه است؟ چرا؟ باید حساب کنیم و ببینیم که ما بِهِ التَّفاوت ما و آنها چیست؟ عموم آن طبقه اهل کرامت بودند و در درس نیز اهل تلاش و تحقیق فراوان بودند. چرا ما این قدر با آنها فرق داریم؟

بعضی از آنها ادعا می کردند اگر کتابهای موجود از بین برود، تمام اصول و دوره ی فقه را می توانیم بنویسیم. اهل گزاف گویی هم نبودند.

مرحوم شیخ انصاری با آن همه درس و بحث و تألیف، هر روز زیارت عاشورا، زیارت جامعه و یک جزء قرآن می خواند.
 
 گویا علت عقب ماندگی ما، ترک مستحبات است. علمای سابق بدان ملتزم بودند. از قبیل زیارت و دعا و تلاوت قرآن و یا نماز اول وقت و ترک مکروهات، مانند خواب بین الطلوعین.
 
 تفاوت ما و علمای سلف این است که آنها در علم و عمل ترقّی داشتند و ما معترفیم به تقصیر در علم و عمل. تخلّف و عقب ماندگی ما از علمای سلف و قُدما خیلی زیاد است.
 
خیلی خطرناک است که ندانیم قدما کدام راه را می رفتند. خدا کند مُسْتَبْصِر و مهتدی شویم به آن چه موجب عقب افتادگی ما شده است. اگر اهل عمل باشیم و تفحص کنیم، قطعا علّت را پیدا خواهیم کرد. آیا می شود گفت آنها روزی را از خدا می گرفتند و ما با تلاش و این طرف و آن طرف رفتن؟


منبع: http://www.mtb.ir/index.php/2011-09-08-10-59-52/18-2011-09-06-08-13-24/916-2012-04-16-07-34-53.html


برچسب‌ها: گذشته و حال, علمای قدیم, علمای امروز, منشا اثر کار فرهنگی, نیکان
  18   امیر امانی پور   | 

روزهای اولی که وارد دانشگاه شدم یکی از مهمترین دغدغه های من مشکل نماز جماعت بود. راستش را بخواهید روزی که من به آن دانشکده رفتم، با 3 الی 4 نفر آقا بدون هیچ خانمی نماز جماعت برگزار می شد، هر طرح تبلیغی و برنامه ای که به نظرم می رسید برای جذب به نماز جماعت اجرا کردم ولی اثرات چندانی نداشت حداکثرشرکت کنندگان در بیشترین آمار به عدد انگشتان دست هم نمی رسید.
ساعتها برای این موضوع فکر کردم و پژوهشی برای ریشه یابی عدم استقبال دانشجویان دانشکده ازنماز جماعت شروع کرده بودم. که به نتیجه بسیار جالب رسیدم.

قابل توجه آخوند های دبیرستان و دانشگاهها!
اما نتیجه پژوهش های من :
در دانشگاه ما و خیلی از دانشگاهها دوتا فعالیت گروهی انجام می شود یکی فعالیت رسمی فرهنگی و یکی فعالیتهای زیرزمینی!

در فعالیت زیر زمینی که غالب مسئولین فرهنگی دانشگاه هم از آن بی خبرند رئیس ناخودآگاه انتخاب می شود! واضح تر بگویم: آن کسی که خوشکل تر، خوش تیپ تر، پولدارتر، وقلدرترودرسخوان تر باشد و روابط عمومی خوبی با دخترها و پسرها دانشگاه داشته باشد رئیس و سردسته است. البته درسخوانی جز شرایط اصلی نیست ولی بسیار در صاحب نفوذ بودن موثر است.

آیا می دانید فعالیت این گروه چه چیزی است؟
1- به هیچ وجه حتی بین خودشان هم بصورت یک گروه رسمی نیستند! اصلا نمی دانند گروه هستند بلکه ناخوداگاه از یک دیدگاه پیروی می کنند!
2- خیلی از دانشجویان به خاطر اینکه جلو رئیس کم نیاورند باید و نباید ها ی خودشان براساس کم نیاوردن جلو این افراد تنظیم می کنند.

خودمانی براتون بگویم: آقا پسری که به خاطر موقعیت هایی که دارد دختر و پسرهای کلاس و دانشکده خیلی تحویلش می گیرند همان رئیس گروه است. شاید خودش هم نداند که رئیس یک گروه شده ولی در رفتار اینگونه است!
بطوری که بعضی دخترها آرزو دارند این رئیس یکبار نگاهشان کند و اگر چنین اتفاقی بیفتداز خوشحالی پروازمی کنند و برای همه تعریف می کنند و که مثلا آقا نوید من را تحویل گرفت و 000

بله! مشکل نمازدانشکده ما این بود که بعضی ها که اهل نماز بودندولی خیلی مذهبی نبودند برای اینکه جلو آقا نوید دانشگاه کم نیاورند و ضایع نشوند نمازجماعت شرکت نمی کردند!
بگذارید از این آقا نوید برایتان بگویم (البته با اجازه خودش که می دانم از خواننده های وبلاگ است)
آقا نوید دانشگاه ما، یک آقا پسر خوش تیپ، نسبتا پولدار، روابط عمومی بسیار عالی برای مخ زدن دخترها و الگو بودن برای پسرهای دانشگاه در رشته فوق تخصصی مخ زنی، کمی تا قسمتی شیطون، سوسول مدل 2006 نه یک مدل بالاتر از روز (اخه اینقدر آقا نوید ما در زمینه مد روز ادعایش می شد که خودش مدل ریش و لباس برای پسرهای دیگر دانشگاه اختراع می کرد)
خیالتون را راحت کنم دختر و پسرهای زیادی برایش لنگ می انداختن!
اما یک مشکل اساسی که داشت این بود آقا نوید و مسئولین دانشگاه نه تنها چشم دیدن همدیگر را نداشتند بلکه حتی اگر سایه همدیگر را می دیدند، تیر و خمپاره انواع موشکهای هسته ای به طرف همدیگر شلیک می کردند.
علت این مشکل هم علاوه بر شخصیت محبوب آقا نوید در دانشگاه، انتقادهای بسیارزیاد او به دانشگاه بود. ضمن اینکه رئیس اپوزیسیونی بود که علیه مسئولین دانشگاه بصورت خودجوش تشکیل شده بود.
طبیعی است که حاج آقا دانشگاه ازنظر آقا نویدها از مسئولین دانشگاه (یعنی از دشمنان او) به حساب می آمد. ضمن اینکه حاج آقا یعنی من، از نظر آنها دشمن سرسخت آزادی اندیشه وآزادی غیر اندیشه بود. (به علت جلوگیری از بد آموزی، بجای واژه اصلی ... که همتون بلد هستید از واژه وزین غیر اندیشه استفاده نمودم)
لذا از جمله حکم های که برای مجازات حاج اقا صادر شده بود : اعمالی همچون : متلک گفتن، مسخره کردن، مارمولک گفتن با اعمال شاقه، که توسط دانشجویان اجرا می گردید.

اما برویم سر نماز خودمان.
هرچی بررسی کردم دیدم اگر آقا نوید نمازجماعت بیاید خیلی ها جذب می شوند.
برای همین تمام برنامه های حاج آقا بر روی مخ زدن رئیس مخ زنهای دانشگاه متمرکز شد. حتی حاضر شدم در این راه چندین بار ضایع شوم!
یک روز به یکی از بچه گفتم:هر جوری شده نوید را پیداش کن! بفرستش پیش من کار واجب باهاش دارم!
وقتی پیام من به اقا نوید رسید به تنها چیزی که فکر نمی کرد پیشنهاد رفاقت با یک آخوند بود.
وقتی اولین بار پیش من آمد، نگاهش که کردم معصومیتی که در چهره ی تمام جوانان ایرانی است را در چهره ی او دیدم. بهترین راه برای دوستی با او را انتخاب کردم، یعنی پیشنهاد مسئولیتی در کمیته فرهنگی! چون می دانستم افرادی با این روحیات علاقه شدیدی به انجام فعالیت مدیریتی در دانشگاه دارند جالب اینکه برای جذب دانشجویان به کمیته ی فرهنگی بسیار موثر بود.
کم کم دوستی و ارتباط های من و آقا نوید در حوزه کارهای فرهنگی بالا گرفت بعضی وقت ها بصورت عمد برای اینکه دانشجویان دیگر ببینند در راهرو نزدیک به نیم ساعت با او در مورد کارها صحبت می کردم.
راستش بخواهید حتی یکبار هم در مورد رفتارش و تیپش و دوستهای جنس مخالفش، موضع گیری نکردم (فقط به دوستی بسیار صمیمی با او برای برنامه نمازجماعت فکر می کردم)
بعضی از دانشجویان وقتی صحنه خودمانی شدن حاج آقا با آقا نوید را می دیدند اشتباهی به دیوار برخورد می کردند و یا پس از شاخ در آوردن یکی یکی از کنار ما عبور می کردن بعضی ترم هشتمی ها هم اشتباهی به کلاس ترم دومی می رفتند و بعد از کلاس متوجه می شدند چه اشتباهی کرده اند (این آخری را جدی نگیرید شوخی کردم)

از شوخی که بگذریم برای خیلی ها جالب و تعجب برانگیز بود که نوید وسط راهرو دانشگاه با حاج آقا نیم ساعتی درددل می کنند.
کم کم بچه های دیگر که از رفقای درجه یک آقا نوید بودند با حاج اقا رفیق شدند.
ولی همه برنامه های من نماز جماعت بود و کشاندن آقا نوید به نماز جماعت! تا اینکه آن روز موعد فرا رسید! تمام برنامه من این بود که وقت اذان اقا نوید را پیدایش کنم و به بهانه حرف زدن به طرف نماز جماعت ببرمش. همین طور هم شد ضمن اینکه همان روز چند نفر از کسانی که برای آقا نوید لنگ می انداختند، همراهش آمدند و نماز جماعتی که جمعیت شرکت کننده در آن به اندازه ی انگشت دست هم نمی رسید، حالا داشت انگشت پا را هم تسخیر می کرد!
خبرداغش بین بچه های دانشگاه، دخترها و پسرها، پیچید که فلانی ها با هم نمازجماعت شرکت کردند! کم کم نماز جماعت و نمازخانه محل رفاقت ها و تجمع و ارتباط های بچه ها دانشگاه ما شد؛ لذا من خیلی وقتها بصورت عمد قرار ها خودم را در نمازخانه با بچه ها می گذاشتند تا به اذان می خورد دیگر مجبور بود نماز شرکت کند بعد از مدنی بعضی ها که به اقرار خودشان سالها با نماز قهر کرده بودند و بعضی ها که اصلا نمازهم بلد نبودند در جمع ما شرکت کردند. آقا نوید الان یکی از بهترین دوستان صمیمی من است دوستی که ارتباط دائم با من دارد. خاطرات زیادی با هم داریم که سعی می کنم در آینده برایتان تعریف کنم.
دختران دانشگاه هم با برنامه ای دیگر که قول می دهم سر فرصت خاطره اش را برایتان بگویم به صورت چشمگیری جذب نماز شدند. جالب اینکه اکثر این افراد جذب شده چادری نبودند؛ لذا خودشان برای نمازخانه درخواست تعدادی زیادی چادر نمازی کردند.

منبع:
http://www.cloob.com/profile/blog/one/username/hajagh/logid/112454


برچسب‌ها: امام جماعت, نماز خانه, نیکان, ایده تبلیغ, ابتکار در تبلیغ
  15   امیر امانی پور   | 

مطالب قدیمی‌تر
 

THEME by : onway.ir

استفاده از مطالب با حفظ امانت بلامانع است.